گنجور

 
سیدای نسفی

ای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکن

عالمی را روز محشر دادخواه خود مکن

آتش غیرت به جان بیگناه خود مکن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن

تا توانی آشنایی با نگاه خود مکن

سرو با آن سرفرازی قامتت را چاکر است

باغ با این رنگ و بو حسن تو را انشاگر است

گر چه گل در نازکی مشهور در بحر و بر است

خاطرم شرم و حیا از برگ گل نازکتر است

شاخ گل را زینت طرف کلاه خود مکن

تا به کی با ما نمی سازی ز استغنا نگاه

پایمال مور گردد آخر این روی چو ماه

تا تو یک دم چشم بر هم می زنی چون دود آه

لشکر غارتگر خط می رسد از گرد راه

تکیه بر جمعیت زلف سپاه خود مکن

جلوه قد تو گر از ناز دامن بر زند

باغبان از گلستان از سرو قمری دل کند

غمزه ات در بزم خوبان مست خود را افگند

رنگ بر رخساره عصمت میان را بشکند

دست بازی با سر زلف سیاه خود مکن

تا شدم چون سیدا در حلقه زلفت اسیر

جز دعای جان تو چیزی ندارم در ضمیر

در میان دلبران خواهی که باشی بی نظیر

پند صایب را تو در گوش غرور حسن گیر

بیش ازاین آزار جان نیکخواه خود مکن