گنجور

 
سیدای نسفی
 

بهار معدلت سبحانقلی خان

بخار از مقدم او شد گلستان

چه شد صاحبقران ملک اقبال

چه شده آئینه خورشید تمثال

به ذاتش فتح و نصرت آفرین گوی

ز تیغش آبرو را آب در جوی

بساط خرمی رخت مقامش

بهشت عافیت دارالسلامش

به دورش جام عشرت مجلس افروز

به عهد او بود هر روز نوروز

فروغ گوهر ذاتش نجابت

چراغ خاندان او سیادت

به کنعان کرم یعقوب جاهی

به مصر جود یوسف دستگاهی

محیط از بهر احسانش حبابی

بود آب گهر موج سرابی

به ملک آستینش چین خیالی

به روی کشور او هند خالی

از او تا گشته روشن چشم دوران

پریده سرمه یک میل از صفاهان

به مظلومان بود عدلش رعایت

کمر بربسته شاه ولایت

دلش کوه است اما کان حلم است

اگر دریا بود دریای علم است

بیا بوس جلوس شاه دوران

بنا کردند تختی چون سلیمان

به فرمان شه جمشید اورنگ

تراشیدند تختی از دل سنگ

چه تخت افلاک باشد پایه او

زمین آسوده زیر سایه او

تجلی ریخته مهتاب رنگش

ز کوه طور آوردند سنگش

شود چشم از تماشایش مزین

چو سنگ سرمه جان اوست روشن

چو کوه بیستون گردید بر پا

عروس اوست معراج تماشا

ز کوه قاف نتوان حرف گفتن

بود در پیش او سنگ فلاخن

ازو گاو زمین در دادخواهی

نهاده سینه را در پشت ماهی

به روی تخت شاه عمر جاوید

نماید چون ز کوه نور خورشید

شه عالی به روی تخت امکان

بود چون لعل در کوه بدخشان

فلک بر دوش خود افگنده رختش

زمین کفشی بود بر پای تختش

شکوه بخت او را نیست حدی

به یأجوج حوادث بسته سدی

به بالایش بود از رفعت ایوان

بلندی را رسیده سد به کیوان

چه ایوان در پناهش قصر شیرین

ستون او بود بهرام چوبین

چه ایوان بر کواکب آسمانی

ستون اوست خط کهکشانی

منقش چون سپهر پر ز انجم

ره نظاره از جوش نظر گم

از رفعت گر کند بر چرخ دعوا

ستونهایش گواه پای بر جا

ز دیوارش گریزان بیمداری

ستون او علم بر پایداری

چو بست ایوان شه را عدل آئین

ستونش شد ستون خانه دین

ستون او ستون آسمانست

دروغی نیست جای راستانست

چو شاخ گل ستون اوست رنگین

ندیده کس چنین بنیاد سنگین

چمن طفلی در آغوش فزایش

نسیم گل هوادار هوایش

گل خورشید از وی دست معمار

ز رنگ او مصور نقش دیوار

منقش سقف او چون بال طاووس

در او گردون معلق همچو فانوس

چو شه در زیر ایوانش ستون کرد

فلک در خدمت آمد پاستون کرد

بزرگان را در این مأواست مسکن

نگهبان ستونهایش چهل تن

فلک تا صفه او کرد تعمیر

درو اصحاب صفه شیر و نخچیر

همه با عقل و دانش ذوفنونی

بنای ملک را هر یک ستونی

دو صفه از دو جانب بار بر دوش

کشیده ربع مسکون را در آغوش

بود فرش زمینش نقره زر

غبار اوست رشک مشک و عنبر

بود صحنش بهشت پر ز نعمت

بسایل خیر مقدم کوی عشرت

بیا ساقی که بزم شهریار است

نشاط انگیز چون فصل بهار است

به دست سیدا ده جام سرشار

کند از جان دعای شاه تکرار

خدایا ذات این شاه جوان بخت

بود تا حشر بر پا بر سر تخت