گنجور

 
سیدای نسفی

آئینه را جمال تو صاحب نظر کند

عکس رخ تو بی خبران را خبر کند

کوتاه کن حدیث پریشانی مرا

کلکم مباد شکوه ز لطف تو سر کند

خون می خورد ز تربیت غنچه باغبان

این طفل را مباد خدا بی پدر کند

تا آمدم ز ملک عدم در ترددم

ظلم است هر که از وطن خود سفر کند

دوران همان نفس کشد از شمع انتقام

انگشت خود به روغن آبی که تر کند

پوشیده نیست چشم خود از بزم روزگار

این صندلیست دیدن او دردسر کند

ز اهل عمر گریز قلب آشنا شوی

منشین به این گروه که صحبت اثر کند

مژگان چشم شوخ تو بر جان سیدا

از روی لطف دوستی نیشتر کند

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

شاها ، ز زخم تیغ تو گردون حذر کند

در زیر رایت تو ظفر مستقر کند

دستت همان دهد که زمین و زمان دهد

تیغت همان کند که قضا و قدر کند

آن کس که دید لطف نسیم خصال تو

[...]

ظهیری سمرقندی

باشد نسیم وصل تو بر ما گذر کند

چشمت دمی به سوی دل ما نظر کند

کمال‌الدین اسماعیل

ای صاحبی که دامن جان پرگهر کند

اندیشه چون زبان بثنای تو تر کند

افلاک را مهابت تو پشت پا زند

تمثال را لطافت تو جانور کند

اتش ز لطف طبع تو ممکن که همچو دود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کمال‌الدین اسماعیل
امیرخسرو دهلوی

مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند

طاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند

صورتگری نقش خود از جان کند سخن

چون روی او بدید سخن مختصر کند

او پرده بگرفت، بگویید باد را

[...]

ابن یمین

زلف تو بر دو هفته قمر چون مقر کند

آشوبها به پشتی دور قمر کند

چون روی تست فاتحه خرمی دلم

اخلاص بندگی تو دائم زبر کند

بر حد تیغ و نوک سنان گر بسوی تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ابن یمین
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه