گنجور

 
 
رباعی شمارهٔ ۲۹۲ به خوانش بهناز شکوهی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مولانا

زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است

در دامن تو دست زدن تقدیر است

چون دست به دامنش زدم گفت بهل

گفتم که خموش روز گیراگیر است

اهلی شیرازی

ای آنکه زبون آهویت صد شیر است

سر پنجه آفتاب دستت زیر است

بر خصم تو شمشیر کشد از همه سو

کز شش جهت او سزای شش شمشیر است

عرفی

در باغم و دل شکارگاه شیراست

نگشوده نظر دل از تماشا سیر است

چون دیده گشایم که چمن بیگانه ست

چون سینه گشایم که هوا شمشیر است

طالب آملی

عزمم همه در تهیهٔ شبگیر است

اما چکنم که پای در زنجیر است

در راه طلب ز بسکه کاهل قدمم

توفیق ز همراهی من دلگیر است

ابوالحسن فراهانی

گفتم سفری کنم اگر تقدیرست

دلگیری فارس را سفر تدبیر است

اما چکنم که آب چشم تر من

چون خاک سر کوی تو دامنگیر است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه