گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

به پیش درکند ارواح را فرشته خواب

به شیوه گله بانی که گله را پاید

به لامکان به سوی مرغزار روحانی

چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

هزار صورت و شخص عجب ببیند روح

چو خواب نقش جهان را از او فروساید

هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود

نه یاد این کند و نی ملالش افزاید

ز بار و رخت که این جا بر آن همی‌لرزید

دلش چنان برهد که غمیش نگزاید

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.