گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانک بلندت کند تا بتواند فکند

قطره آب منی کز حیوان می‌زهد

لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند

توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت

کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند

تا نشود گردنی گردن کس غل ندید

تا نشود پا روان کس نشود پای بند

پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید

زهر بدان کس دهند کوست معود به قند

برگ که رست از زمین تا که درختی نشد

آتش نفروزد او شعله نگردد بلند

باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو

از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند

از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت

نقش درختان شگرف صورت میوه نژند

دل مثل اولیاست استن جسم جهان

جسم به دل قایمست بی‌خلل و بی‌گزند

قوت جسم پدید هست دل ناپدید

تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۰۱ نوشته:

ارزو دارم یک اروس و داماد وقتی می خواهند خانه بخت بروند خون جانوران را نریزند و درختی بکارند بخدا که خداوند به گوشتها و خونها نگاه نمی کند و او پرهیز در دلها را می بیند .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۰۹ نوشته:

پدید را برای شهادت و ناپدید را برای غیب اورده مولانا .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۸ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۱۴ نوشته:

پیر مغان که ذکرش به خیر باد می فرمود که میوه ( می وا ) بوده است یعنی انچه با می خورند! چه کنیم ما هم گردن نهادیم به این هرمسیگری و تاویل !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.