گنجور

 
مولانا

از دل رفته نشان می‌آید

بوی آن جان و جهان می‌آید

نعره و غلغله آن مستان

آشکارا و نهان می‌آید

گوهر از هر طرفی می‌تابد

پای کوبان سوی جان می‌آید

از در مشعله داران فلک

آتش دل به دهان می‌آید

جان پروانه میان می‌بندد

شمع روشن به میان می‌آید

آفتابی که ز ما پنهان بود

سوی ما نورفشان می‌آید

تیر از غیب اگر پران نیست

پس چرا بانگ کمان می‌آید

 
 
گنجور رومیزی
جامی

نام لبت چون به زبان می‌آید

آب حیاتم به دهان می‌آید

هر نفسی پیش لب جان‌بخشت

خضر به دریوزهٔ جان می‌آید

رخش جفا بر سر ما می‌رانی

[...]

فتحعلی‌شاه

زائر خانه حق دردکشان

از حرم پیرمغان می‌آید

بسته زنار و گسسته تسبیح

دل و دین داده به جان می‌آید

رو نهاده است به اسلام ز کفر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه