گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

هر که را اسرار عشق اظهار شد

رفت یاری زانک محو یار شد

شمع افروزان بنه در آفتاب

بنگرش چون محو آن انوار شد

نیست نور شمع هست آن نور شمع

هم نشد آثار و هم آثار شد

همچنان در نور روح این نار تن

هم نشد این نار و هم این نار شد

جوی جویانست و پویان سوی بحر

گم شود چون غرق دریابار شد

تا طلب جنبان بود مطلوب نیست

مطلب آمد آن طلب بی‌کار شد

پس طلب تا هست ناقص بد طلب

چون نماند آگهی سالار شد

هر تن بی‌عشق کو جوید کله

سر ندارد جملگی دستار شد

تا ببیند ناگهانی گلرخی

بر وی آن دستار و سر چون خار شد

همچو من شد در هوای شمس دین

آنک او را در سر این اسرار شد

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.