گنجور

 
مولانا

هر که را اسرار عشق اظهار شد

رفت یاری زانک محو یار شد

شمع افروزان بنه در آفتاب

بنگرش چون محو آن انوار شد

نیست نور شمع هست آن نور شمع

هم نشد آثار و هم آثار شد

همچنان در نور روح این نار تن

هم نشد این نار و هم این نار شد

جوی جویانست و پویان سوی بحر

گم شود چون غرق دریابار شد

تا طلب جنبان بود مطلوب نیست

مطلب آمد آن طلب بی‌کار شد

پس طلب تا هست ناقص بد طلب

چون نماند آگهی سالار شد

هر تن بی‌عشق کو جوید کله

سر ندارد جملگی دستار شد

تا ببیند ناگهانی گلرخی

بر وی آن دستار و سر چون خار شد

همچو من شد در هوای شمس دین

آنک او را در سر این اسرار شد