گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد

بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد

چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی

برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد

در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان

چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد

بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد

شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد

چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی

خاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد

بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من

آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد

چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه

آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد

تا دل به قمر دادم از گردش او شادم

چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

جلال دین کار خود را ارزیابی می‌‌کند و نتیجه کار خود را که چرخان شدن در هستی‌ است

همه چیز در هستی‌ در چرخش است، چرخش انسان چگونه است؟

چرخیدن نه بر مدار سر و سامان خویش بلکه در میدان بازی هستی‌ که چون ماه، نو شدن و صورت‌های تازه به خود گرفتن و تابیدن است

تغییر دائمی، هر روز آتش نو به پا کردن، قلندری در راه احق، به دنبال کان و معدن هر چیزی گشتن، خانه کهنه را ویران کردن و از نو ساختن، خود را در عشق فنا کردن و فدا کردن به تمامی

این راز هستی‌ انسان در عرفان و فرهنگ جلال دین است که پس از دوستی‌ با شمس ساخته و پرداخته می‌‌گردد و جلال دین برای آن ارزش فراوان قائل است و پرسش او این است که آیا نمی‌‌ارزد که انسان این گونه باشد؟

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید