گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

تو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌ها

مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌ها

تو را عزت همی‌باید که آن فرعون را شاید

بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت‌ها

خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر

پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت‌ها

دهان پرپست می‌خواهی مزن سرنای دولت را

نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت‌ها

ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد

به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت‌ها

دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی

به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت‌ها

اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین

رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌ها

سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم

که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌ها

تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان

که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌ها

چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد

که از جانش همی‌تابد به هر زخمی حکایت‌ها

تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش

که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌ها

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علی در ‫۹ سال قبل، پنج شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۱۳ نوشته:

پرپِست در بیت چهارم به چه معنی است؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

بهرام در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۱، ساعت ۱۳:۴۱ نوشته:

پست یعنی آرد خوراکی مثل آرد نخودچی. یعنی با دهان پر از آرد نمی توانی سرنا بزنی که مقصود ان است که با هوس ها به دنبال روشن بینی مباش

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

باقدم در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۱۰ نوشته:

دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی
به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها
یک بند باز برای اینکه بتواند در روی ریسمان حرکت کند بدون اینکه از بالای آن بیفتد ناچارست که ابتدا و انتهای ریسمان را مد نظر قرار دهد.یعنی نقطه مقابل خود که همان غایت و هدف است را ببیند تا بدون لغزش حرکت نماید.لطفا نظرات خود را به ایمیل من بفرستید.اس ام رها87 ات ساین یاهو دات کام.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

رضا در ‫۴ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۴۷ نوشته:

دهان پر پسته می‌خواهی مزن سرنای دولت را
نتاند خواند مقریّ ِ دهان پر پسته آیت‌ها

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

خاموش در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۰۳ نوشته:

پیوند به وبگاه بیرونی ﺍﺯ ﻏﺰﻝ ﺷﻤﺎﺭﻩٔ 59 ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩٔ 773:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﻭَﻗﺖ‌ﺍﺵ، «ﻧَﻔْﺲ» ﺭﺍ ﺑﻪ ”ﺧﻮﺍﺭﯼ“ ﻣﯽ‌ﮐﺸَﺪ. ﺫﻫﻦ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﻧَﻔْﺲ، ﺣِﮑﻤَﺖ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ‌ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﺳَﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﻣﯽ‌ﺯﻧﺪ. ﺧِﺮَﺩ ﮔﻮﯾﺪ: ”ﻣَﺨﻮﺍﻩ ﺍﺯ ﺣَﻖْ ﻋِﻨﺎﯾَﺖ‌ﻫﺎ، ﻭ ﯾﺎ ﮐَﻢ ﮐُﻦ ﺷِﮑﺎﯾَﺖ‌ﻫﺎ…“
ﻋِﺰَّﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﯽ؟ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﺑﯽ‌ﻧﻬﺎﯾﺖِ ﻋﺸﻖ؟ …ﯾﺎ ﺣَﺒﺲِ ﺟﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﺍﻡِ ﺫﻫﻦ؟ ﺍﮔﺮ ﻋِﺰَّﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣَﺒﺲ ﻣﯽ‌ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ، ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐُﻦ ﮐﻪ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﮐﺮﺩ. ﺍﻭ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺭَﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ «ﻭﻻﯾﺖ‌ﻫﺎﯼ» ﻧﺎﭘﺎﯾﺪﺍﺭ ﺩﻧﯿﺎ. ﺍﯼ ﺧﻮﺷﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺟﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭّﻝ، «ﺧﻮﺍﺭﯼ» ﺭﺍ ﭘﯿﺸﻪ ﮔﺮﻓﺖ… ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽِ ﺍُﻣﯿﺪِ ﺁﻥ ﺑَﺨﺘﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ… ﺑﯽ‌ﻧﻬﺎﯾﺖِ ﻋﺸﻖ ﻧَﻬُﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ «ﺩﻫﺎﻥِ ﺫﻫﻦ» ﺭﺍ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻧَﻔْﺲ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﯽ، ﺁﻫﻨﮓ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻣَﺰَﻥ. ﺩَﻫﺎﻥِ ﭘُﺮ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺁﻭﺍﺯ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺳَﺮ ﺩﻫﺪ. ﮔﺮ ﺁﻭﺍﺯ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﻫﯽ، «ﺩﯾﮓِ» ﺫﻫﻦ ﺭﺍ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺁﺏِ ﺣﯿﺎﺕ ﮐُﻦ.
ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ «ﺩﯾﮓ» ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺣَﻖ ﻟَﺐ‌ﺭﯾﺰ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ، ﺟﻮﯾﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭَﻭﺍﻥ ﺷُﺪ… ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻍِ ﺟﺎﻥِ ﻫﺮ ﺧَﻠﻘﯽ، ﺟﻮ ﮐِﻔﺎﯾَﺖ ﮐُﻨﺪ… ﺍﻣﺎ ﺗﻮ «ﮐِﻔﺎﯾَﺖ» ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﻮ ﻣﮑُﻦ…
ﺍﯼ ﺩﻝ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﺮ «ﺩﯾﮕﯽ» ﻣَﻨﮕَﺮ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗَﻨﮕﯽ ﻣﯽ‌ﺑﺮﺩ. ﺗﻮ ﺩﺭ ﻋﻮَﺽ، ﺑِﻨﮕَﺮ ﺑﻪ ﻣَﻨﺒَﻊ‌ﺍﯼ ﮐﻪ «ﺍﻭّﻝ ﻭ ﺁﺧﺮ» ﻫﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟَﻤﻊ ﺁﯾﻨﺪ… ﺑﻪ «ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻋﺸﻖ». ﻫﺮ ﻣَﺨﻠﻮﻕ، ﺁﺧﺮ ﺑﻪ «ﺍﺻﻞ ﺧﻮﺩ» ﺑﺎﺯﮔَﺮﺩﺩ، ﭼﺮﺍﮐﻪ «ﺍﺻﻞ…» ﺩﻫﻨﺪﻩٔ ﺁﺫﻭﻗﻪٔ ﺟﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺏِ ﺣﯿﺎﺕ ﺑَﺨﺶِ «ﻭﺍﺩﯼِ ﻋﺸﻖ…» ﺩﻝ ﺭﺍ ﮐِﻔﺎﯾَﺖ ﮐُﻨﺪ.
ﺳَﮓِ ﮔَﺮﮔﯿﻦِ ﺍﯾﻦ «ﻭﺍﺩﯼ»، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﺍﻥِ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ. ﭼﺮﺍﮐﻪ ﺍﻭ، ﻫﻢ ﻣُﺠَﻬَﺰ ﺑﻪ ﻻﻑِ ﻋﺸﻖِ ﺣﻖْ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻢ ﻓَﻦِ ﻧِﮕَﻬﺒﺎﻧﯽ ﻭ ﻧِﮕَﺎﻩ‌ﺩﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﻧَﺪ. ﺗﻮ «ﺧﻮﺍﺭﯼِ» ﻋﺎﺷﻖ ﺭﺍ، ﻣﺎﻧﻨﺪِ ﺧﻮﺍﺭﯼِ ﺍﺑﻠﻬﺎﻥ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﮑُﻦ ﻭ ﺑِﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ، ﺍﺯ ﺷﺎﻩِ ﻋﺸﻖ، «ﻧﺸﺎﻧﻪ‌ﻫﺎﯾﯽ» ﺑﻪ ﺩُﻧﺒﺎﻝ، ﺩﺭ ﭘُﺸﺖِ ﺳَﺮ ﺩﺍﺭﺩ.


ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮓِ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺟِﻨﺲ ﺯَﺭ ﺷُﺪﻩ، ﺳِﯿَﻪ ﺭﻭﯾﯽ، ﭼﻪ ﻏَﻢ ﺁﺭﺩ؟ ﺫﻫﻦِ ﺑﯽ‌ﻧَﻔْﺲ ﺩِﮔَﺮ ‌ﺫﻫﻦ ﻧﯿﺴﺖ…ﺑَﻞ ﺟﺎﻣﯽ‌ﺳﺖ ﻟَﺐ‌ﺭﯾﺰ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻋﺸﻖ… ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩَﺭﺩ ﺭﺍ ﺩَﻭﺍ ﺑﺎﺷﺪ.
”ﺗﻮ ﺷﺎﺩﯼ ﮐُﻦ ﺯِ ﺷَﻤﺲ ﺍﻟﺪّﯾﻦِ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼّ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺸﻘَﺶ… ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻘَﺶ ﺻَﻔﺎ ﯾﺎﺑﯽ ﻭ ﺍﺯ ﻟُﻄﻔَﺶ ﺣَﻤﺎﯾَﺖ‌ﻫﺎ“

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.