گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

پذیرفت این دل ز عشقت خرابی

درآ در خرابی چو تو آفتابی

چه گویی دلم را که از من نترسی

ز دریا نترسد چنین مرغ آبی

منم دل سپرده برانداز پرده

که عمریست ای جان که اندر حجابی

چو پرده برانداخت گفتم دلا هی

به بیداریست این عجب یا به خوابی

بگفتم زمانی چنین باش پیدا

بگفتا که شاید ولی برنتابی

دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش

مرا گفت بشنو گر اهل خطابی

که گر او نه آبست باغ از چه خندد

وگر آتشی نیست چون دل کبابی

از این جنس باران و برقش جهان شد

در اسرار عشقش چو ابر سحابی

بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی

مثال صراحی پر از خون نابی

دلا چند باشی تو سرمست گفتن

چو در عین آبی چه مست سرابی

بر این و بر آن تو منه این بهانه

تو خود را برون کن که خود را عذابی

من و ماست کهگل سر خم گرفته

تو بردار کهگل که خم شرابی

دلا خون نخسپد و دانم که تو دل

تو آن سیل خونی که دریا بیابی

بهانه‌ست این‌ها بیا شمس تبریز

که مفتاح عرشی و فتاح بابی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

.. در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۱ نوشته:

چو در عین آبی
چه مست سرابی..

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.