گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

هیچ خمری بی‌خماری دیده‌ای

هیچ گل بی‌زخم خاری دیده‌ای

در گلستان جهان آب و گل

بی خزانی نوبهاری دیده‌ای

چونک غم پیش آیدت در حق گریز

هیچ چون حق غمگساری دیده‌ای

کار حق کن بار حق کش جز ز حق

هیچ کس را کار و باری دیده‌ای

هیچ دل را بی‌صقال لطف او

در تجلی بی‌غباری دیده‌ای

بی جمال خوب دلدار قدیم

جز خیالی دل فشاری دیده‌ای

از نشاط صرف ناآمیخته

شرح ده ای دل تو باری دیده‌ای

در جهان صاف بی‌درد و دغل

بی خطر ایمن مطاری دیده‌ای

چون سگ کهف آی در غار وفا

ای شکاری چون شکاری دیده‌ای

لب ببند و چشم عبرت برگشا

چونک دیده اعتباری دیده‌ای

شمس تبریزی بگیرد دست تو

گر ز چشم بد عثاری دیده‌ای

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.