گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

باوفا یارا جفا آموختی

این جفا را از کجا آموختی

کو وفاهای لطیفت کز نخست

در شکار جان ما آموختی

هر کجا زشتی جفاکاری رسید

خوبیش دادی وفا آموختی

ای دل از عالم چنین بیگانگی

هم ز یار آشنا آموختی

جانت گر خواهد صنم گویی بلی

این بلی را زان بلا آموختی

عشق را گفتم فروخوردی مرا

این مگر از اژدها آموختی

آن عصای موسی اژدرها بخورد

تو مگر هم زان عصا آموختی

ای دل ار از غمزه‌اش خسته شدی

از لبش آخر دوا آموختی

شکر هشتی و شکایت می‌کنی

از یکی باری خطا آموختی

زان شکرخانه مگو الا که شکر

آن چنان کز انبیا آموختی

این صفا را از گله تیره مکن

کاین صفا از مصطفی آموختی

هر چه خلق آموختت زان لب ببند

جمله آن شو کز خدا آموختی

عاشقا از شمس تبریزی چو ابر

سوختی لیکن ضیا آموختی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.