گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

نگارا تو در اندیشه درازی

بیاوردی که با یاران نسازی

نه عاشق بر سر آتش نشیند

مگر که عاشقی باشد مجازی

به من بنگر که بودم پیش از این عشق

ز عالم فارغ اندر بی‌نیازی

قضا آمد بدیدم ماه رویی

گرفتم من سر زلفش به بازی

گناه این بود افتادم به عشقی

چو صد روز قیامت در درازی

ز خونم بوی مشک آید چو ریزد

شهید شرمسارم من ز غازی

نصیحت داد شمس الدین تبریز

که چون معشوق ای عاشق ننازی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.