گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی

در عشق جهانی را بدنام کنی حالی

می‌جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید

گر از شکرقندت در جام کنی حالی

از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی

هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی

حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان

گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی

ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو

صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی

از لطف تو از عقرب صد شیر بجوشیده

و آن کره گردون را هم رام کنی حالی

بر بام فلک صد در بگشاید و بنماید

گر حارس بامت را بر بام کنی حالی

هر خام شود پخته هم خوانده شود تخته

گر صبح رخت جلوه در شام کنی حالی

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهدی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۷ نوشته:

حالی یعنی چی؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.