گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری

جمال خویش بنمایی که سبحان الذی اسری

شراب عشق می‌جوشی از آن سوتر ز بی‌هوشی

هزاران عقل بربایی که سبحان الذی اسری

نهی بر فرق جان تاجی بری دل را به معراجی

ز دو کونش برافزایی که سبحان الذی اسری

بپرد دل بیابان‌ها شود پیش از همه جان‌ها

به ناگاهش تو پیش آیی که سبحان الذی اسری

هر آن کس را که برداری به اجلالش فرود آری

در آن بستان بی‌جایی که سبحان الذی اسری

دلم هر لحظه می‌پرد لباس صبر می‌درد

از آن شادی که با مایی که سبحان الذی اسری

ز هر شش سوی بگریزم در آن حضرت درآویزم

که بس دلبند و زیبایی که سبحان الذی اسری

حیاتی داد جان‌ها را به رقص آورده دل‌ها را

عدم را کرده سودایی که سبحان الذی اسری

گریزان شو به علیین دلا یعنی صلاح الدین

چو تو بی‌دست و بی‌پایی که سبحان الذی اسری

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۱ نوشته:

غزل معراج جان و دل
گشودن چشم جان و دل، دیدن چهره درون، مستی عشق، فرا تر رفتن از عقل زمینی و رسیدن به شکوه انسان و بزرگی بخشیدن به هستی و آشکار نمودن جهانی نو و به میدان کشیدن نیستی و بی معنی ساختن شش جهت و محدودیت ها،
دل را از شادی به پرواز در می آورد و پرده صبر و شکیبایی را می درد و گریزان به آن سو میکشد که سوی بالایی و والایی است
اما همه این ها در فرهنگ جلال دین با دوست ممکن و میسر است و بدون صلاح دین دل بی دست وبی پا درجای خود باقی می ماند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.