گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو

زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو

تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم

گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو

شست حق است آرزو و روح ماهی است

صیاد جان فداست چه زیباست آرزو

چون این جهان نبود خدا بود در کمال

ز آوردن من و تو چه می‌خواست آرزو

گر آرزو کژ است در او راستی بسی است

نی کز کژی و راست مبراست آرزو

آن کان دولتی که نهان شد به نام بد

آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو

موری است نقب کرده میان سرای عشق

هر چند بی‌پر است و به پرواست آرزو

مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است

زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو

بگشای شمس مفخر تبریز این گره

چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۳ نوشته:

زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.