گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

جان ما را هر نفس بستان نو

گوش ما را هر نفس دستان نو

ماهیانیم اندر آن دریا که هست

روز روزش گوهر و مرجان نو

تا فسون هیچ کس را نشنوی

این جهان کهنه را برهان نو

عیش ما نقد است وآنگه نقد نو

ذات ما کان است وآنگه کان نو

این شکر خور این شکر کز ذوق او

می‌دهد اندر دهان دندان نو

جمله جان شو ار کسی پرسد تو را

تو کیی گو هر زمانی جان نو

من زمین را لقمه‌ام لیکن زمین

رویدش زین لقمه صد لقمان نو

زرد گشتی از خزان غمگین مشو

در خزان بین تاب تابستان نو

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۵ نوشته:

شعری بسیار زیبا از توصیف دنیای عشق جاودانه که هر آنچه در آن دنیا یافت می شود از نفس و گوش و چشم ، هر زمان تازه و نو هست و عیش آن هر لحظه جدید تر از قبل می شود . معنی واقعی لذت و خوشی در غرق شدن در این دنیای جاودانگی حاصل می شود.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.