گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۰۷

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو

در کشوف مشکلاتش صاحب اعلام کو

آهوی عرشی که او خود عاشق نافه خود است

التفات او به دانه طوف او بر دام کو

گر چه هر روزی به هجران همچو سالی می‌بود

چونک از هجران گذشتی لیل یا ایام کو

جانور را زادنش از ماده و نر وز رحم

در ولادت‌های روحانی بگو ارحام کو

ساقیا هشیار نتوان عشق را دریافتن

بوی جامت بی‌قرارم کرد آخر جام کو

هست احرامت در این حج جامه هستیت را

از سر سرت بکندن شرط این احرام کو

چونک هستی را فکندی روح اندر روح بین

جوق جوق و جمله فرد آن جایگه اجرام کو

وین همه جان‌های تشنه بحر را چون یافتند

محو گشتند اندر آن جا جز یکی علام کو

دور و نزدیک و ضیاع و شهر و اقلیم و سواد

زین سوی بحر است از آن سو شهر یا اقلام کو

آنچ این تن می‌نویسد بی‌قلم نبود یقین

آنک جان بر خود نویسد حاجت اقلام کو

هوش و عقل آدمیزادی ز سردی وی است

چونک آن می گرم کردش عقل یا احلام کو

اندر آن بی‌هوشی آری هوش دیگر لون هست

هوش بیداری کجا و رأیت احلام کو

مرغ تا اندر قفس باشد به حکم دیگری است

چون قفس بشکست و شد بر وی از آن احکام کو

با حضور عقل آثام است بر نفس از گنه

با حضور عقل عقل این نفس را آثام کو

در مساس تن به تن محتاج حمام است مرد

در مساس روح‌ها خود حاجت حمام کو

گر شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان

گر تو رستم زاده‌ای این رخشت آخر رام کو

گر تو ترک پخته گویی خام مسکر باشدت

پس تو را در جام سر آثار و بوی خام کو

چون بخوردی بی‌قدم بخرام در دریای غیب

تو اگر مستی بیا مستانه‌ای بخرام کو

فرض لازم شد عبادت عشق را آخر بگو

فرض و ندب و واجب و تعلیم و استلزام کو

عشقبازی‌های جان و آنگهی اکراه و زور

عشق بربسته کجا و ای ولی اکرام کو

رنج بر رخسار عاشق راحت اندر جان او

رنج خود آوازه ای آن جا به جز انعام کو

خدمتی از خوف خود انعام را باشد ولیک

خدمتی از عشق را امثال کالانعام کو

یک قدم راه است گر توفیق باشد دستگیر

پس حدیث راه دور و رفتن اعوام کو

لیک سایه آن صنم باید که بر تو اوفتد

آن صنم کش مثل اندر جمله اصنام کو

آن خداوند به حق شمس الحق و دین کفو او

در همه آبا و در اجداد و در اعمام کو

درخور در یتیمش کی شود آن هفت بحر

گر نظیرش هست در ارواح یا اجسام کو

در رکاب اسپ عشقش از قبیل روحیان

جز قباد و سنجر و کاووس یا بهرام کو

دیده را از خاک تبریز ارمغان آراد باد

ز آنک جز آن خاک این خاکیش را آرام کو

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رضا در ‫۶ سال قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۴ نوشته:

مفهوم کلی مولانا از این غزل را لطفا برایم توضیح بدید

 

... در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۵۶ نوشته:

در مساس روح‌ها خود حاجت حمام کو...

 

همایون در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۱ نوشته:

انسان با رشد اندیشه و پی‌ بردن به معانی و قدرت انتزاع به خدا و سپس عبادت و سعادت در دنیای دیگر میرسد و هزاران سال با این اندیشه بسر می‌برد تا اینکه این باور در ژ‌ن او نیز ثبت میشود بطوریکه اندیشه‌ای غیر از این برای او ترسناک میگردد و ترس که امری ژنتیک است با ایمان که دست آوردی انسانی‌ است در هم می‌‌آمیزد و پیامبران می‌‌کوشند تا احکامی بیاورند که کار خوب و بد را که خدا پسند است و برای مردم نیز سودمند نشان دهند زیرا از بالاترین حس ایمان برخوردار بودند و اینرا پی‌ برده بودند همان طور که سقراط پی‌ برده بود که در اتن هیچکس خردمند تر از او نیست
شمس با صداقت خود و تحقیق پی‌ می‌برد که پیامبران خود به خدا عشق میورزیدند نه ترس ولی مردم از خدا می‌‌ترسند
با آمدن عشق مفهوم بهشت و جهنم رنگ می‌‌بازد و دیگر خدمت از روی خوف که نیازمند انعام باشد بی‌ معنی‌ می‌‌گردد
در عوض مستی و پرواز و توانائی و آزادی از قفس و هزاران معنی‌ نو پیدا میشود
گر‌ شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان
و چقدر زیبا معنی‌ رستم و رخش را از شاهنامه قرض میکند و پهلوانی انسان را

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۱ نوشته:

ساقیا هشیار نتوان عشق را دریافتن
بوی جامت بی‌قرارم کرد، آخر جام کو؟..

 

سپهر در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۵ نوشته:

مفهوم کلی این غزل مبارزه با نفس یا همون جهاد اکبر هست و حرکت از حیوان بودن به سوی انسان شدن
گر شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان
گر تو رستم زاده‌ای این رخشت آخر رام کو
اگر بتوانی بر خودت غلبه داشته باشی میتوانی بر همه جهان غلبه کنی
منظور از رخش در مصرع دوم همان نفس هست

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.