گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

خزان عاشقان را نوبهار او

روان ره روان را افتخار او

همه گردن کشان شیردل را

کشیده سوی خود بی‌اختیار او

قطار شیر می‌بینم چو اشتر

به بینیشان درآورده مهار او

مهارش آنک حاجتمندشان کرد

ز خوف و حرصشان کرده نزار او

گران جانتر ز عنصرها نه خاک است

سبک کرد و ببرد از وی قرار او

از آب و آتش و از باد این خاک

سبکتر شد چو برد از وی وقار او

به خاک آن هر سه عنصر را کند صید

به گردون می‌کند آهو شکار او

یکی کاهل نخواهد رست از وی

که یک یک را کند دربند کار او

ز خاک تیره کاهلتر نباشی

به زیر دم او بنهاد خار او

عصا زد بر سر دریا که برجه

برآورد از دل دریا غبار او

عصا را گفت بگذار این عصایی

همی‌پیچد بر خود همچو مار او

برآرد مطبخ معده بخاری

بسازد جان و حسی زان بخار او

ز تف دل دگر جانی بسازد

که تا دارد از آن جان ننگ و عار او

زهی غیرت که بر خود دارد آن شه

که سلطان هم وی است و پرده دار او

زهی عشقی که دارد بر کفی خاک

که گاهش گل کند گه لاله زار او

کند با او به هر دم یک صفت یار

ز جمله بسکلد در اضطرار او

که تا داند که آن‌ها بی‌وفااند

بداند قدر این بگزیده یار او

عجایب یار غاری گردد او را

که یار او باشد و هم یار غار او

زبان بربند و بگشا چشم عبرت

که بگشاده‌ست راه اعتبار او

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.