گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ما که باده ز دست یار خوریم

کی چو اشتر گیاه و خار خوریم

ایمنیم از خمار مرگ ایرا

می باقی بی‌خمار خوریم

جام مردان بیار تا کامروز

بی‌محابا و مردوار خوریم

به دم ناشمرده زنده شویم

اندر آن دم که بی‌شمار خوریم

ساقیا پای دار تا ز کفت

می سرجوش پایدار خوریم

پی این شیر مست می پوییم

تا کباب از دل شکار خوریم

زان دیاریم کز حدث پاک است

روزی پاک از آن دیار خوریم

نه چو کرکس اسیر مرداریم

نه چو لک لک ز حرص مار خوریم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.