گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام

که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام

نمی‌خورم به حلال و حرام من سوگند

به جان عشق که بالاست از حلال و حرام

به جان عشق که از جان جان لطیفتر است

که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام

فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود

که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام

نه عشق آتش و جان من است سامندر

نه عشق کوره و نقد من است زر تمام

نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز

نه آن شراب ازل را شده‌ست جسمم جام

نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق

که ای هزار چو من عشق را غلام غلام

هزار رمز به هم گفته جان من با عشق

در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام

بیار باده خامی که خالی است وطن

که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام

ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق

نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام

چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می

بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.