گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

یک دمی خوش چو گلستان کندم

یک دمی همچو زمستان کندم

یک دمم فاضل و استاد کند

یک دمی طفل دبستان کندم

یک دمی سنگ زند بشکندم

یک دمی شاه درستان کندم

یک دمم چشمه خورشید کند

یک دمی جمله شبستان کندم

دامنش را بگرفتم به دو دست

تا ببینم که چه دستان کندم

دردی درد خوشش را قدحم

گر چه او ساقی مستان کندم

زان ستانم شکر او شب و روز

تا لقب هم شکرستان کندم

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۸ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۳ نوشته:

مقام فنا و بی خودی (یعنی اختیار تام در دست اوست و منی در میان نیست.)

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.