گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم

تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم

نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم

سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم

باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست

فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم

چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم

چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم

رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه

ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم

عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی

واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم

چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند

ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم

همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم

همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم

ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم

به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم

روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل

نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم

هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو

ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم

شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق

ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۱۴ نوشته:

عقل از عقال امده و ان بندی بوده که زانوی شتر ان را با ان می بسته اند که نجنبند و به فارسی انرا زالیانه و به لری زالنه می گویند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

امین کیخا در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۱۶ نوشته:

انچه که به گرد فوطه عرب ها به سر دارند هم عقال میگویند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

روفیا در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۱ نوشته:

باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست
این باد در سر هم می تواند هوای کسی در سر پروراندن باشد :
هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
هم باد نخوت و کبریاء،
که نفس خواستن یک بزرگ خود موجبات بزرگی خواهنده را پدید می آورد:
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
...
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
...
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در هوس لقمه نانی نانی
این نکته رمز اگر بدانی دانی
هر چیز که در جستن آنی آنی
...
هر که به جد تمام در هوس ماست ماست
هر که چو سیل روان در طلب جوست جوست
گویند وقتی یوسف را در بازار مصر می فروختند پیرزنی تمها داراییش خروسش را برداشت و بدان سو شتافت. گفتندش چه می کنی، که او را به هم وزنش طلا و جواهر نمی دهند، گفت می دانم، ولی می دوم تا دست کم نامم در فهرست خواستگاران وی باشد!

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

روفیا در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۳ نوشته:

پوزش می خواهم: تنها داراییش

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۹ نوشته:

مشتاقم و مشتاقی
من دور و تو الحاقی...
ن.ت

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.