گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۴۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

من با تو حدیث بی‌زبان گویم

وز جمله حاضران نهان گویم

جز گوش تو نشنود حدیث من

هر چند میان مردمان گویم

در خواب سخن نه بی‌زبان گویند

در بیداری من آن چنان گویم

جز در بن چاه می ننالم من

اسرار غم تو بی‌مکان گویم

بر روی زمین نشسته باشم خوش

احوال زمین بر آسمان گویم

معشوق همی‌شود نهان از من

هر چند علامت نشان گویم

جان‌های لطیف در فغان آیند

آن دم که من از غمت فغان گویم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بی نشان نوشته:

غزلی حزن انگیز و پر از رموز عشقی پنهان!

👆☹

گنجینهٔ گنجور