گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۰۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم

تا به چه شیوه‌ها تو را من ز خدا بخواستم

تا شوی از سجود من مونس این وجود من

خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم

در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب

پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم

آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه

آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم

سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم

پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس نوشته:

آهنی ام ز عشق تو، خواسته نور آینه
آتش و زخم می خورم، چون که صفا بخواستم

در گذشته آینه را از آهن مى ساختند، آهن را مى گداختند، صاف مى کردند، با خاکستر ویا سم سمند و امثال آن، آن را آنقدر صیقل مى دادند تا نور را بازتاب دهد. ساخت آینه با شیشه و لایه اى از فلز ( جیوه ، آلمینیوم) در پشت آن در دوران صنعتى امکان پذیر شد.

👆☹

گنجینهٔ گنجور