گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم

خورشید او را ذره‌ام این رقص از او آموختم

ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او

بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم

گلشن همی‌گوید مرا کاین نافه چون دزدیده‌ای

من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم

از باغ و از عرجون او وز طره میگون او

اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم

از نقش‌های این جهان هم چشم بستم هم دهان

تا نقش بندی عجب بی‌رنگ و بو آموختم

دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او

من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم

در خواب بی‌سو می روی در کوی بی‌کو می روی

شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۴:۳۴ نوشته:

گویا با توجه به طره میگون و نیز قرمزی شراب مولانا از رنگ موی قرمز خوششان می امده است !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۴:۳۶ نوشته:

بی سو یعنی ناکجا لامکان

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۸ نوشته:

انسان با مشاهده هستی‌ و واقعیت‌های پیرامون خود دو کار می‌‌کند یا به اندازه گیری آن می‌‌پردازد که کار مهندسی و ریاضی هستی‌ است و با این کار ابزار خود را گسترش می‌‌دهد و دستگاه‌های جدیدی اختراع می‌‌کند و یا معنی‌‌های نو پیدا می‌‌کد و معنی‌‌های خود را نو می‌‌کند که در این صورت خود را گسترش می‌‌دهد و به بزرگی خود می‌‌افزاید، در هر حال انسان با هستی‌ گسترش می‌‌یابد و نو می‌‌شود و اگر این نویی و گسترش در هستی‌ نمی بود انسان هم از آن بی‌ بهره بود و اصلا به وجود نمی آمد، این گسترش و نو شدن راز هستی‌ است که همواره راز آمیز خواهد ماند و انسان راز ورز یا عارف آنرا به بی‌ سویی تعبیر می‌‌کند و می‌‌آموزد که از آن بهره مند شود و با آن در ارتباط روز افزون باشد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.