گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل

یقین اندر یقین آمد قلندر بی‌گمان ای دل

به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری

ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل

کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل

چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل

چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را

ببین تو ماه بی‌چون را به شهر لامکان ای دل

زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد

روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل

دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را

چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل

شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی

یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۸ نوشته:

حکمت جلال دین رهایی از قید و بند‌های دنیا و زندگی‌ روزمره است تا بتوان به نوی دست یافت و جهان را و حکمت را و دین را و فلسفه را و علم را و زندگی‌ را نو ساخت این راه و رسم قلندری است که پای بندی به امور جا افتاده و مقبول حاکمیت و شرع را بر نمی تابد
قماری هست که باختن در آن بهتر از بردن است هنگامی که طرف مقابل شما بسیار عزیز و بسیار ارزشمند است زیرا نه تنها آنچه به او می‌‌بازی دیگر به درد تو نمی خورد و دست و پا گیر است بلکه چیز‌های نو و پر ارزشی هم به دست می‌‌آوری و آنجا بخت تو برد است
پیر کسی‌ است که در این قمار بسیار کم آورده است و باخته است چون قلندری که به آسانی از قوائد پر منفعت روز چشم پوشی کرده تا رفتن راه‌های نا آزموده را بلد شده است و در آن سوی جهان نیز سیر کرده است بطوری که به اسانی‌ دیگران را هدایت می‌‌کند و امیران به پند‌های او گوش می‌‌دهند. حتی اگر گمانی هم از گفته‌های او به تو برسد قدر آنرا بدان زیرا چون یک راز با دل تو می‌‌آمیزد و کار ساز می‌‌گردد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.