گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر

رخش کنار ندارد از او کنار مگیر

جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی

درآ چو شیر به جز شیر نر شکار مگیر

هوای نفس مهارست و خلق چون شتران

به غیر آن شتر مست را مهار مگیر

وجود جمله غبارست تابش از مه ماست

به ماه پشت میار و ره غبار مگیر

بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست

تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر

چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب

ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر

به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست

ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر

به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب

نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر

کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی

به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بهروز در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۵:۵۰ نوشته:

وجود جمله غبارست تابش از مه ماست
به ماه پشت میار و ره غبار مگیر
این ابیات انسان رو یاد جهان هولوگرافیک میندازه گویی مولانا به مدد شمس و در غالب سفر روح تصویری بسیار کامل تر از جهان های آفرینش میبیند.

غرقه ی وهمیم ورنه این محیط
از تنک آبی کناری بیش نیست.
ای شرر از همراهان غافل مباش
فرصت ما نیز باری بیش نیست
پیوند به وبگاه بیرونی
پیوند به وبگاه بیرونی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.