گنجور

 
مولانا

جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر

من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر

از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر

هر چند سبک دستی ای دوست از آن زوتر

ای بر در و بام تو از لذت جام تو

جان‌ها به صبوح آیند من از همگان زوتر

سودای تو می‌آرد زان می که نه قی آرد

از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر

 
 
 
زنده‌رود
غزل شمارهٔ ۱۰۲۹ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم