گنجور

 
مولانا

آن امینان بر در حجره شدند

طالب گنج و زر و خمره بدند

قفل را برمی‌گشادند از هوس

با دو صد فرهنگ و دانش چند کس

زانک قفل صعب و پر پیچیده بود

از میان قفلها بگزیده بود

نه ز بخل سیم و مال و زر خام

از برای کتم آن سر از عوام

که گروهی بر خیال بد تنند

قوم دیگر نام سالوسم کنند

پیش با همت بود اسرار جان

از خسان محفوظ‌تر از لعل کان

زر به از جانست پیش ابلهان

زر نثار جان بود نزد شهان

حرص تازد بیهده سوی سراب

عقل گوید نیک بین که آن نیست آب

حرص غالب بود و زر چون جان شده

نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده

گشته صدتو حرص و غوغاهای او

گشته پنهان حکمت و ایمای او

تا که در چاه غرور اندر فتد

آنگه از حکمت ملامت بشنود

چون ز بند دام باد او شکست

نفس لوامه برو یابید دست

تا به دیوار بلا ناید سرش

نشنود پند دل آن گوش کرش

کودکان را حرص گوزینه و شکر

از نصیحتها کند دو گوش کر

چونک درد دنبلش آغاز شد

در نصیحت هر دو گوشش باز شد

حجره را با حرص و صدگونه هوس

باز کردند آن زمان آن چند کس

اندر افتادند از در ز ازدحام

هم‌چو اندر دوغ گندیده هوام

عاشقانه در فتد با کر و فر

خورد امکان نی و بسته هر دو پر

بنگریدند از یسار و از یمین

چارقی بدریده بود و پوستین

باز گفتند این مکان بی‌نوش نیست

چارق اینجا جز پی روپوش نیست

هین بیاور سیخهای تیز را

امتحان کن حفره و کاریز را

هر طرف کندند و جستند آن فریق

حفره‌ها کردند و گوهای عمیق

حفره‌هاشان بانگ می‌داد آن زمان

کنده‌های خالییم ای کندگان

زان سگالش شرم هم می‌داشتند

کنده‌ها را باز می‌انباشتند

بی‌عدد لا حول در هر سینه‌ای

مانده مرغ حرصشان بی‌چینه‌ای

زان ضلالتهای یاوه‌تازشان

حفرهٔ دیوار و در غمازشان

ممکن اندای آن دیوار نی

با ایاز امکان هیچ انکار نی

گر خداع بی‌گناهی می‌دهند

حایط و عرصه گواهی می‌دهند

باز می‌گشتند سوی شهریار

پر ز گرد و روی زرد و شرمسار