گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

این عجب‌تر که بریشان می‌گذشت

صد هزاران خلق از صحرا و دشت

ز آرزوی سایه جان می‌باختند

از گلیمی سایه‌بان می‌ساختند

سایهٔ آن را نمی‌دیدند هیچ

صد تفو بر دیده‌های پیچ پیچ

ختم کرده قهر حق بر دیده‌ها

که نبیند ماه را بیند سها

ذره‌ای را بیند و خورشید نه

لیک از لطف و کرم نومید نه

کاروانها بی نوا وین میوه‌ها

پخته می‌ریزد چه سحرست ای خدا

سیب پوسیده همی‌چیدند خلق

درهم افتاده بیغما خشک‌حلق

گفته هر برگ و شکوفه آن غصون

دم بدم یا لیت قوم یعلمون

بانگ می‌آمد ز سوی هر درخت

سوی ما آیید خلق شوربخت

بانگ می‌آمد ز غیرت بر شجر

چشمشان بستیم کلا لا وزر

گر کسی می‌گفتشان کین سو روید

تا ازین اشجار مستسعد شوید

جمله می‌گفتند کین مسکین مست

از قضاء الله دیوانه شدست

مغز این مسکین ز سودای دراز

وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز

او عجب می‌ماند یا رب حال چیست

خلق را این پرده و اضلال چیست

خلق گوناگون با صد رای و عقل

یک قدم آن سو نمی‌آرند نقل

عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق

گشته منکر زین چنین باغی و عاق

یا منم دیوانه و خیره شده

دیو چیزی مر مرا بر سر زده

چشم می‌مالم بهر لحظه که من

خواب می‌بینم خیال اندر زمن

خواب چه بود بر درختان می‌روم

میوه‌هاشان می‌خورم چون نگروم

باز چون من بنگرم در منکران

که همی‌گیرند زین بستان کران

با کمال احتیاج و افتقار

ز آرزوی نیم غوره جانسپار

ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت

می‌زنند این بی‌نوایان آه سخت

در هزیمت زین درخت و زین ثمار

این خلایق صد هزار اندر هزار

باز می‌گویم عجب من بی‌خودم

دست در شاخ خیالی در زدم

حتی اذا ما استیاس الرسل بگو

تا بظنوا انهم قد کذبوا

این قرائت خوان که تخفیف کذب

این بود که خویش بیند محتجب

در گمان افتاد جان انبیا

ز اتفاق منکری اشقیا

جائهم بعد التشکک نصرنا

ترکشان گو بر درخت جان بر آ

می‌خور و می‌ده بدان کش روزیست

هر دم و هر لحظه سحرآموزیست

خلق‌گویان ای عجب این بانگ چیست

چونک صحرا از درخت و بر تهیست

گیج گشتیم از دم سوداییان

که به نزدیک شما باغست و خوان

چشم می‌مالیم اینجا باغ نیست

یا بیابانیست یا مشکل رهیست

ای عجب چندین دراز این گفت و گو

چون بود بیهوده ور خود هست کو

من همی‌گویم چو ایشان ای عجب

این چنین مهری چرا زد صنع رب

زین تنازعها محمد در عجب

در تعجب نیز مانده بولهب

زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف

تا چه خواهد کرد سلطان شگرف

ای دقوقی تیزتر ران هین خموش

چند گویی چند چون قحطست گوش

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۲۹ نوشته:

برای کج در فارسی کژ / کلاژ /کلاج / لوچ / را داریم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۳۱ نوشته:

با پروا به خوالیگر به معنی آشپز می توان خوال یا با ویراستی در نگارش خال را لقمه دانست .
برای سفره هم افزون بر خوان لغت کندرو را هم گویا داریم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
mohsen در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۲۲ نوشته:

احتمالا در بیت 17 بجای
دیو چیزی مرا مرا بر سر زده
باید
دیو چیزی مر مرا بر سر زده
باشد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
باران در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۵ دی ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۲۹ نوشته:

یک مثال برای چنین درختان زیبا و پرثمری که خیلیها نمی بینن و استفاده نمیکنن همین باغ سر سبز وخرم و جان فزای ادبیات کهن و کلاسیک فارسی است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بیژن در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۱۱ نوشته:

سلام
در کتاب 365 روز در صحبت مولانا، حسین محی الدین الهی قمشه ای، مصرع "عاقلان و زیرکانشان زاتفاق" به صورت "عاقلان و زیرکانشان از نفاق" آمده است. همینطور مصرع "دیو چیزی مرا مرا بر سر زده" به صورت "دیو بر من غالب و چیره شده" نوشته شده است.
نامبرده در ابتدای کتاب می نویسد: در گزیده های مثنوی از نسخه کلاله خاور و نسخه وقار و نسخه های چاپی قدیم و نیز از نسخه قونیه بهره گرفتیم اما نسخه ای را اصل قرار ندادیم... ".
والسلام

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.