گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

باز می‌دیدم که می‌شد هفت یک

می‌شکافد نور او جیب فلک

باز آن یک بار دیگر هفت شد

مستی و حیرانی من زفت شد

اتصالاتی میان شمعها

که نیاید بر زبان و گفت ما

آنک یک دیدن کند ادارک آن

سالها نتوان نمودن از زبان

آنک یک دم بیندش ادراک هوش

سالها نتوان شنودن آن بگوش

چونک پایانی ندارد رو الیک

زانک لا احصی ثناء ما علیک

پیشتر رفتم دوان کان شمعها

تا چه چیزست از نشان کبریا

می‌شدم بی خویش و مدهوش و خراب

تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب

ساعتی بی‌هوش و بی‌عقل اندرین

اوفتادم بر سر خاک زمین

باز با هوش آمدم برخاستم

در روش گویی نه سر نه پاستم

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۲۲ نوشته:

یکی شدن هر هفت سپندار اشاره دارد به هفت امشاسپندان گویا .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
امین کیخا در ‫۷ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۲۳ نوشته:

از چیز لغت نچیز را داریم برای اپسیلون !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
حمیدرضا در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۰ نوشته:

هفت شمع مثنوی با هفت وادی حضرت عطار مطابقت دارد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.