گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

شب برفت و او بر آن درگاه خفت

نیم‌شب آمد پی دیدنش جفت

زن برو افتاد و بوسید آن لبش

بر جهانیدش ز خواب اندر شبش

گشت بیدار او و زن را دید خوش

بوسه باران کرده از لب بر لبش

گفت عمران این زمان چون آمدی

گفت از شوق و قضای ایزدی

در کشیدش در کنار از مهر مرد

بر نیامد با خود آن دم در نبرد

جفت شد با او امانت را سپرد

پس بگفت ای زن نه این کاریست خرد

آهنی بر سنگ زد زاد آتشی

آتشی از شاه و ملکش کین‌کشی

من چو ابرم تو زمین موسی نبات

حق شه شطرنج و ما ماتیم مات

مات و برد از شاه می‌دان ای عروس

آن مدان از ما مکن بر ما فسوس

آنچ این فرعون می‌ترسد ازو

هست شد این دم که گشتم جفت تو

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

جعفر رحیمیان در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۵ نوشته:

در این متن مولانا عجز گردنکشان در برابر اراده خداوند را متذکر شده است .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.