گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

پس همینجا دست و پایت در گزند

بر ضمیر تو گواهی می‌دهند

چون موکل می‌شود برتو ضمیر

که بگو تو اعتقادت وا مگیر

خاصه در هنگام خشم و گفت و گو

می‌کند ظاهر سرت را مو بمو

چون موکل می‌شود ظلم و جفا

که هویدا کن مرا ای دست و پا

چون همی‌گیرد گواه سر لگام

خاصه وقت جوش و خشم و انتقام

پس همان کس کین موکل می‌کند

تا لوای راز بر صحرا زند

پس موکلهای دیگر روز حشر

هم تواند آفرید از بهر نشر

ای بده دست آمده در ظلم و کین

گوهرت پیداست حاجت نیست این

نیست حاجت شهره گشتن در گزند

بر ضمیر آتشینت واقف‌اند

نفس تو هر دم بر آرد صد شرار

که ببینیدم منم ز اصحاب نار

جزو نارم سوی کل خود روم

من نه نورم که سوی حضرت شوم

همچنان کین ظالم حق ناشناس

بهر گاوی کرد چندین التباس

او ازو صد گاو برد و صد شتر

نفس اینست ای پدر از وی ببر

نیز روزی با خدا زاری نکرد

یا ربی نامد ازو روزی بدرد

کای خدا خصم مرا خشنود کن

گر منش کردم زیان تو سود کن

گر خطا کشتم دیت بر عاقله‌ست

عاقلهٔ جانم تو بودی از الست

سنگ می‌ندهد به استغفار در

این بود انصاف نفس ای جان حر

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهاجرانی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۷ نوشته:

در بیت آخر: سنگ می ندهد به استغفار درّ
دکتر محمد علی موحد در مقدمه تصحیح مثنوی، به این نکته اشاره کرده اند که استغفار، اشتباه خوانش کاتبان بوده است و واژه درست استعفار است. استفار یعنی خاک سائی، سنگ با خاک سائی درّ نمی شود/ شارحان مثنوی مثل گلپینارلی و نیکلسون و انقروی که واژه را استغفار خوانده اند در شرح ان دچار دشواری شده اند.
نگاه کنید به : مثنوی، تصحیح محمد علی موحد نشر همس جلد 1-3، مقدمه صفحه 120 تا 122

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.