گنجور

 
مشتاق اصفهانی

ز الفت خوبان که سودش اشک و آهی بیش نیست

بهره‌ای گر هست عاشق را نگاهی بیش نیست

پیک عاشق سوی معشوقان نگاهی بیش نیست

ترجمان بی‌زبان عشق آهی بیش نیست

نیست شکر و شکوه‌ای ز افزایش و کاهش مرا

چون هلالم مدت این هر دو ماهی بیش نیست

هست جویای حقیقت را به کفر و دین چه کار

سجده دیر و حرم رسمی و راهی بیش نیست

هر دمم سوزی به جرم عشق و حیرانم که هست

این گنه را صد عقاب و خود گناهی بیش نیست

تشنه کام عشق را از آتش حسرت مسوز

از سحابی قطره رزق گیاهی بیش نیست

گر شب و روز جهان مشتاق آخر شد چه غم

آن شب تاری و این روز سیاهی بیش نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست

برشکن افلاک را، طرف کلاهی بیش نیست

تشنه چشم افتاده است آیینه اسکندری

ورنه آب زندگانی دل سیاهی بیش نیست

رهنوردان طریق کعبه مقصود را

[...]

جویای تبریزی

سرمهٔ گردون به چشمم گرد راهی بیش نیست

پیش ما آتش نژادان، شعله، آهی بیش نیست

نیست بیرون پای دل از حلقهٔ فرمان زلف

با وجود آنکه هندوی سیاهی بیش نیست

هر که در گام نخست عشق از خود می رود

[...]

قصاب کاشانی

در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیست

نه فلک پیشش نشان تیر آهی بیش نیست

چیست این طول امل فکری کن ای سست‌اعتقاد

بر سر آمد وعده آخر سال و ماهی بیش نیست

می‌رود از باد خوش‌تر ابلق لیل و نهار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه