باخه گفت: من ترا برپشت بدان جزیره رسانم، که در وی هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت. در جمله بر وی دمید تا بوزنه توسنی کم کرد و زمام اختیار بدو داد. او را بر پشت گرفت و روی بخانه نهاد. چون بمیان آب رسید تاملی کرد و از ناخوبی آنچه پیش داشت بازاندیشید و با خود گفت: سزاوارتر چیزی که خردمندان ازان تحرز نمودهاند بی وفایی و غدر است خاصه در حق دوستان، و از برای زنان که نه در ایشان حسن عهد صورت بندد و نه ازیشان وفا و مردمی چشم توان داشت. و گفتهاند که: «برکمال عیار زر بعون و انصاف آتش وقوف توان یافت؛ و بر قوت ستور بحمل بارگران دلیل توان گرفت؛ و سداد و امانت مردان بداد و ستد بتوان شناخت، و هرگز علم بنهایت کارهای زنان و کیفیت بدعهدی ایشان محیط نگردد. »
بیستاد و با دل ازین نمط مناظره میکرد، و آثار تردد در وی مینمود. بوزنه را ریبی افتاد که پیغامبر گفته است، صلی الله علیه و سلم «العاقل یبصر بقلبه مالا یبصر الجاهل بعینه. » و پرسید که: موجب فکرت چیست؟ مگر برداشتن من بر تو گران آمد و ازان جهت رنجور شدی؟ باخه گفت: از کجا میگویی و از دلایل آن بر من چه میبینی؟ گفت: مخایل مخاصمت تو با خود و تحیر رای تو در عزیمت تو ظاهر است. باخه جواب داد که: راست میگویی. من در این اندیشه افتاده ام که روز اولست که تو این تجشم مینمایی، و جفت من بیمار است و لابد خللی خالی نباشد، و چنانکه مراداست شرایط ضیافت و لوازم اکرام و ملاطفت بجای نتوانم آورد. بوزنه گفت:چون عقیدت تو مقرر است و رغبت در طلب رضا و تحری مسرت من معلوم، اگر تکلف د رتوقف داری بصحبت و محرومیت لایق تر افتد. و معول دراین معانی برمعاینه ضمایر و مناجات عقاید تواند بود. و آنچه من میشناسم از خلوص اعتقاد تو ورای آنست که بموونت محتاج گردی و در نیکو داشت من نتوق لازم شمری. دل فارغ دار و خطرات بی وجه بی خاطر مگذار.
باخه پاره ای برفت، باز دیگر بیستاد وهمان فرکت اول تازه گردانید. بدگمانی بوزنه زیادت گشت و باخود گفت: چون در دل کسی از دوست اوشبهتی افتاد باید که زود در پناه حزم گریزد و اطراف فراهم گیرد، و برفق و مدارا خویشتن نگاه دارد، اگر آن گمان یقین گردد از بدسگالی او بسلامت ماند، و اگر ظن خطا کند ا زمراعات جانب احتیاط و تیقظ عیبی نیاید و دران مضرتی و ازان منقصس صورت نبندد. دل را برای انقلاب او قلب نام کرده اند، و نتوان دانست که هر ساعت میل او بخیر و شر چگونه اتفاق افتد.
آنگاه او را گفت که: موجب چیست که هر لحظت در میدان فکرت میتازی و در دریای حیرت غوطه میخوری؟ گفت: همچنین است. ناتوانی زن و پریشانی حال، مرا متفکر میگرداند. بوزنه گفت: از وجه مخالصت مرا از این دل نگرانی اعلام دادی. اکنون بباید نگریست که کدام علت است و طریق معالجت آن چیست، که وجه تداوی پیش رای تو متعذر ننماید. باخه گفت: طبیبان بدارویی اشارت کردهاند که دست بدان نمی رسد. پرسید که: آخر کدام است؟ گفت: دل بوزنه.
در میان آب دودی بسر او برآمد و چشمهاش تاریک شد، و با خود گفت: شره نفس و قوت حرص مرا در این ورطه افگند، و غلبه شهوت و استیلای نهمت مرا در این گرداب ژرف کشید. و من اول کس نیستم که بدین ابواب فریفته شده ست و سخن منافقان را در دل جای داده و تیر آفت از گشاد جهل و ضلالت بردل خورده و اکنون جز حیلت و مکر دست گیری نمی شناسم. چندانکه در آن جزیره افتادم اگر از تسلیم دل امتناعی نمایم از گرسنگی بمیرم و محبوس بمانم، و اگر خواهم که بگریزم و خویشتن در آب افگنم هلاک شوم و خسارت دنیا و عقبی بهم پیوندد.
آنگه باخه را گفت: وجه معالجت آن مستوره بشناختم، سهل است. و علما گویند که نیکو ننماید که کسی از زاهدان آنچه برای خیرات و ادخار حسنات طلبند بازگیرد، یا از ملوک روزگار چیزی که از جهت صلاح خاص و عام خواهند دریغ دارد، یا با دوستان درآنچه فراغ ایشان را شاید مضایقت پیوندد. » و من محل این زن در دل تو میدانم، و در دوستی نخورد که داروی صحت او بی موجبی موقوف کنم. وا گر این اندیشم، تا بکردن رسد، بنزدیک اهل مروت چگونه معذور باشم؟ و من این علت را میشناسم، و زنان ما را ازین بسیار افتد و مادلها ایشان را دهیم و دران رنج بیشتر نبینیم، مگر اندکی، که د رجنب فراغ ما و شفای ایشان خطری نیارد. و اگر برجایگاه اعلام دادیی دل با خود بیاوردمی، و این نیک آسان بودی بر من، که در صحت زن تو راحت است و در فرقت دل مرا فراغت. و دراین باقی عمر بدل حاجتی صورت نمی توانم کرد و در مقامی افتاده ام که هیچیز دران بر من از صحبت دل دشوارتر نیست، از بس غم که بر وی بباریده است، و هر ساعت موجی هایل میخیزد و آرزوی من بر مفارقت وی مقصور شده ست، مگر اندیشه هجران اهل و عشیرت و تفکر ملک و ولایت بفراق او کم گردد، و یکچندی از آن غمهای جگر سوز و فکرتهای جان خوار برهم.
باخه گفت: دل چرا رها کردی؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: باخه به بوزنه گفت که او را به جزیرهای امن و سرشار از نعمت میرساند. زمانی که به میانه آب رسیدند، با خود اندیشید که وفاداری و حسن عهد زنان قابل اعتماد نیست و ممکن است دچار خیانت شوند. در ادامه، بوزنه متوجه تردید باخه شد و از او درباره این تردید سوال کرد. باخه اشاره کرد که نگران حال دوستش و شرایط پذیرایی مناسب برای اوست. بوزنه به او اطمینان داد که نگران نباشد و به خودش آرامش بدهد.
باخه بعد از مکالمهای که با بوزنه داشت، بیشتر در مورد خطرات و مشکلات احتمالی فکر کرد و به این نتیجه رسید که اگر کسی نسبت به دوستی شک و تردید کند، باید محتاط باشد. او اشاره کرد که تنها در شرایطی میتواند از دل خود رهایی یابد که به خود اجازه دهد تا احساساتش را درک کند و در این زمینه احتیاط کند.
در نهایت، باخه به بوزنه گفت که او را دردی نمیبیند و باید به دوستی و محبتش ادامه دهد، حتی اگر این عمل او را دچار دردسر کند. با توجه به احساسات و اندیشههای پیچیدهای که باخه داشت، او متوجه شد که سختیهای ناشی از عشق و وفاداری ممکن است آسیبزا باشد، اما او باید به اصل دوستی و محبت پایبند بماند.
هوش مصنوعی: باخه گفت: من تو را به آن جزیره میرسانم که هم امن است و هم فراوانی و نعمت دارد. سپس بوزنهای را دمید تا اسبش نرمتر شود و اختیار را به او داد. او را سوار کرد و به سمت خانه برد. وقتی به وسط آب رسید، لحظهای درنگ کرد و به ناخوشی آنچه پیش رو داشت فکر کرد و با خود گفت: مهمترین چیزی که خردمندان از آن پرهیز کردهاند، بیوفایی و خیانت است، بهخصوص در مورد دوستان. و درباره زنان نیز نباید انتظار وفا و پایبندی داشت. گفتهاند: «برای سنجش ارزش واقعی طلا باید با انصاف و دقت سراغ آن رفت؛ و برای سنجش قدرت اسب در حمل بارهای سنگین باید آن را آزمایش کرد؛ و در مورد صداقت و امانتداری مردان نیز میتوان در معاملات شناخت؛ اما هرگز نمیتوان به عمق کارهای زنان و نوع بدعهدی آنها پی برد.»
هوش مصنوعی: بیستاد با دل مشغول به مناظره بود و نشانههای تردید و تفکر در چهرهاش نمایان بود. بوزنه به یاد حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و سلم افتاد که میفرمود: «عاقل با دلش میبیند آنچه جاهل با چشمش نمیبیند.» او پرسید که دلیل فکر کردن چیست؟ آیا به خاطر برداشت من از تو ناراحت شدهای؟ باخه جواب داد: از کجا میدانی و چه دلایلی برای این ادعا داری؟ بوزنه گفت: نشانههای مخالفت تو با خود و سردرگمیات در تصمیماتت کاملاً محسوس است. باخه پاسخ داد: درست میگویی. من در این فکر هستم که آیا این اولین بار است که تو چنین ظاهر میشوی و جفت من هم بیمار است؛ بنابراین احتمالاً مشکلی وجود دارد، و نمیتوانم شرایط پذیرایی و احترام را به خوبی فراهم کنم. بوزنه گفت: اگر عقیدهات استوار است و خواهان رضایت من هستی، بهتر است از تکلف و بیاحترامی پرهیز کنی. این مسأله به درک باطن افراد و گفتگوهای صادقانه بستگی دارد. چیزی که من از خلوص اعتقادت میشناسم باعث میشود که نیازی به خود را در تنگنا قرار دادن نباشی، و در مورد نیکی کردنت به من نیازی به نگرانی نیست. قلبت را خالی کن و بر افکار بیپایه و اساس دل نگذار.
هوش مصنوعی: باختی که پیش آمد، از نو شروع به کار کرد و احساسات اولیهاش را دوباره زنده کرد. بدبینی او نسبت به دیگران بیشتر شد و به خود گفت: اگر کسی در دلش نسبت به دوستی احساس شبهه کند، باید سریعاً به سمت احتیاط برود و اطرافش را جمع کند. او باید خود را با نرمش و مدارا کنترل کند؛ اگر آن گمان درست باشد، از بدیها در امان خواهد ماند و اگر اشتباه باشد، احتیاط و هوشیاری او آسیبی به دنبال نخواهد داشت. دل را به دلیل تغییراتش "قلب" نامیدهاند و هیچکس نمیتواند پیشبینی کند که در هر لحظه میل او به سمت خوبی یا بدی چگونه خواهد بود.
هوش مصنوعی: او از او پرسید که چه چیزی باعث میشود که همیشه در افکارت مشغول باشی و در دریای حیرت غرق شوی؟ او پاسخ داد: این طور هست. ناتوانی زن و حال پریشانم باعث میشود که به تفکر بیفتم. بوزنه گفت: تو به وضوح ناتوانی و نگرانیات را به من نشان دادی. حال باید ببینیم چه علتهایی وجود دارد و راه درمان آن چیست، به طوری که راهکار تو غیرممکن نباشد. باخه گفت: پزشکان به دارویی اشاره کردهاند که در دسترس نیست. او پرسید: آن دارو چیست؟ پاسخ داد: دل بوزنه.
هوش مصنوعی: در میان آب دودی، سر او به بالا آمد و چشمانش تاریک شد. با خود گفت که نفس و حرص او را به این ورطه انداخت، و تسلط شهوت و نیروی ارادهاش او را به این گرداب عمیق کشیده است. او اولین کسی نیست که به این دامها فریب خورده و سخنان منافقین را در دل خود جای داده. او با خود اندیشید که تیر آفت از جهل و گمراهی به دلش نشسته و حالا جز تزویر و فریب چیزی نمیشناسد. او در آن جزیره گرفتار شده و اگر تسلیم دلش نشود، از گرسنگی میمیرد و در بند میماند. اما اگر بخواهد فرار کند و خود را در آب بیندازد، هلاک خواهد شد و دنیا و آخرتش را باخت خواهد.
هوش مصنوعی: سپس با خود گفت که درمان آن زن را شناختم و این کار چندان دشوار نیست. علمای دین میگویند نیکو نیست که کسی از زاهدان چیزی که برای خیرات و نیکوکاری میطلبند بگیرد، یا از پادشاهان زمان خود چیزی که برای صلاح خاص و عام میخواهند دریغ کند، یا با دوستانش در چیزهایی که باعث آرامش آنها میشود سختگیری کند. من میدانم که این زن در دل تو جای دارد و نمیتوانم بدون دلیل داروی سلامتی او را متوقف کنم. اگر این موضوع را مطرح کنم، در نزد اهل مروت چگونه میتوانم عذر بخواهم؟ من علت این موضوع را میدانم و بسیاری از زنان ما دچار چنین مشکلاتی میشوند و ما باید به آنها کمک کنیم، گرچه در این کار دردسر بیشتری نمیبینیم، جز در موارد نادر. اگر به جایگاهی که از عشق در دل داشتهام، دلسردی بیافریدم، این کار برای من آسان میشد، زیرا بهبودی این زن به من آرامش میدهد و در جدایی او دل من در عذاب است. در باقی عمرم نمیتوانم در شرایطی که به آن مبتلا شدهام، از افکار و دردهایم فرار کنم، چرا که غم زیادی بر من سنگینی میکند و هر لحظه طوفانی در دل من برمیخیزد. تمام آرزوهایم معطوف به جدایی او شده و تنها اندیشه در مورد جدایی از خانواده و اطرافیانم کمی از این درد دل را کاهش میدهد و لحظاتی از غمهای جانسوز من میکاهد.
هوش مصنوعی: باخه پرسید: چرا دل را رها کردی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.