بخش ۱۲۰ - فرستادن ارجاسپ گرگوی گرگین و ارده شیر و پاس پرهیزگار را روئین حصار گوید
چه شد ز آشیان فلک باز مهر
غراب شب افروخت پر بر سپهر
دو لشکر بکشتند از رزم گاه
نشست از بر تخت ارجاسپ شاه
بشد پیش ارهنگ و بوسید پای
بدان گفت سالار توران خدای
که شاد آمدی ای سر انجمن
وگرنه جهان تیره بودی به من
اسیران که آورده بود آن دلیر
ز ملک صفاهان ز برنا و پیر
به نزدیک ارجاسپ آوردشان
بشد شاد از آن ترک تیره روان
بفرمود تا سرکشان را برند
بروئین دژ و زیر بند آورند
شب تیره بردند شان خسته زار
اسیران چو خورشید و پرهیزگار
دگر ارده شیر آن سرانجمن
جهان جوی و مردافکن و تیغ زن
چو روز دگر شد جهان عطربار
سپاه دو کشور دگر شد سوار
دگر باره برخاست آوای نای
ز لشکر زمین گشت لرزان ز جای
چو شد بسته صفهای آوردگاه
به پیش سپاه آمد ارجاسپ شاه
به ارهنگ فرمود سالار ترک
که امروز رزمیست ما را بزرگ
اسیران که آوردی از اصفهان
به پیش سپاه آور او را روان؟
سرانشان به شمشیر کین دور کن
ددان را از آن کشته ها سور کن
که امروز دیگر بود جنگ ما
نبرد دلیران و آهنگ ما
ز گردان ایران دگر کس نماند
مگر زال زر کو بدین کین تراند
بگیرم چه در رزم آن پیر را
مر آن پیر بارای و تدبیر را
ز لهراسپ دیگر نیاید هنر
ز ما بود خواهد جهان سر به سر
همه تخمه سام در دست ماست
بما کشت ایران سرانجام راست
فرامرز را نیز بربود ابر
همانا که ماند بکار هژبر
بدانم که آن پاره ابر از چه هاست
گمانم که آن ابر هم بخت ماست
ازین تخم جز رستم زال کس
نمانده که راند بدین کین فرس
کنون سال چار است کان نامدار
به شد سوی خاور پی کارزار
گمانم که آید چو این بشنود
به خاور تهمتن دگر نغنود
چو بر کرد راند بر این کینه رخش
سر ما کند زیر کوپال پخش
مرا هست از رستم زال بیم
ازایرانیان اوست ما را غنیم
بدو گفت ارهنگ کای نامدار
ز رستم دل خویش رنجه مدار
ز یزدان مرا هست این آرزوی
که بینم یکی روی آن جنگجوی
ابا او یکی رزم ساز آورم
از او کین پولاد باز آورم
کنون ملک ایران سراسر تراست
همان تخته عاج و افسرتراست
گر این بشنود گوش افراسیاب
که زینگونه شد تخم نیرم خراب
ز شادی تنش باز یابد روان
بگیتی شتاب آیدش در زمان
به رزمی که از زال دیدم شکست
کجا باز گیرم ازین رزم دست
چو فردا برآید بلند آفتاب
برزم اندر آیم ز روی شتاب
بدین کشن لشکر شکست آورم
سرگرد دستان بدست آورم
بدآن روز و آن شب نشد رای جنگ
دگر روز بستند برباره تنگ
کشیدند صف از دو رویه سپاه
برآمد غونای هندی به ماه
به فرمود ارهنگ تا سرکشان
به بردندآن هندیان را کشان
به پیش صف و سر بریدند زار
زن و مرد و کودک دوره شش هزار
ز باد افره ایزدی هیچ یاد
نکرد آن ستمکاره بد ژاد
ببرید چندین سر بی گناه
بدینگونه پیچید دیوش ز راه
وز آن پس بیامد کمر کرده تنگ
چو کوه آن ستمکاره گرزی به چنگ
بدشنام بشمرد لهراسپ را
ستایش همی کرد ارجاسپ را
چنین گفت ای شاه ایران زمین
هم آورد بفرست مرد گرین
ببارید لهراسپ از دیده آب
که شد تیره بر من رخ آفتاب
چگویم بر داور مهر و ماه
ز خون چنین مردم بی گناه
بپوشید دستان سلیح نبرد
بدو گفت ای شاه آزاده مرد
من اکنون سرش پیش شاه آورم
جهان بر ستمگر سیاه آورم
بدو گفت لهراسپ کای نامدار
مرا دل به تو هست در کارزار
نباشی چه تو دل ندارم به جای
نگه دار ای زال فرخنده رای
بیامد بر زال بانوگشسپ
که من رفت خواهم چه آذرگشسپ
تو پیری و بسیار دیده نبرد
مکن دل ز ناورد خود پر ز درد
که من آورم پیش لهراسپ شاه
سر این بداختر به پیش سپاه
بدو گفت ای دختر شیرگیر
نگهبان تو داور ماه و تیر
به بینم هنرهات امروز من
برانگیخت دخت گو پیلتن
یکی برخروشید ز آن سو دلیر
تو گفتی مگر رستم آمد چو شیر
به نزدیک ارهنگ آمد سوار
بزه بر کمان داشت یل استوار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، داستانی از جنگ و دلاوریها روایت میشود. ارجاسپ شاه تورانی به پیروزی میرسد و اسیرانی از ایران را به خدمت میگیرد. او از پیروزیاش شادی میکند و به ارهنگ، سردار خود، میگوید که امروز باید جنگ بزرگی انجام دهند. ارجاسپ بر این باور است که تنها کسی که میتواند در برابرشان بایستد، رستم زال است. او نگران است که با شنیدن خبر جنگ، رستم که دلاوریهایش مشهور است، به کمک ایرانیان بیاید و این خطر را جدی میداند. در طول نبرد، بیگناهی بسیاری از مردم بیدفاع قربانی میشود و لهراسپ، پادشاه ایران، از این واقعه دلتنگ و ناراحت است. در نهایت، دختری نامدار که از دلاوریهای رستم آگاه است، به وی وعده میدهد که در جنگ حاضر خواهد شد و رستم باید به پا خیزد و در نبرد شرکت کند. شعر به تأکید بر شجاعت و دلاوری و همچنین بیدادگریها در میدان جنگ پرداخته است.
هوش مصنوعی: چرا ناگهان از آشیان آسمان، مهر و محبت مانند یک کلاغ شبنما بر افراشته شد و در آسمان پخش گردید؟
هوش مصنوعی: دو لشکر در میدان نبرد به شدت جنگیدند و در نهایت از خستگی و فرسودگی به دور از هم نشستند، در حالی که شاه ارجاسپ بر تخت خود نشسته بود.
هوش مصنوعی: او به سوی ارهنگ رفت و پای او را بوسید و گفت: ای سالار توران، تو خدای منی.
هوش مصنوعی: ای دوست، خوشحالم که به جمع ما آمدی، و گرنه زندگی برای من بسیار تاریک و بیروح بود.
هوش مصنوعی: اسیرانی که آن دلیر از سرزمین صفاهان به اینجا آورده، چه جوان و چه پیر.
هوش مصنوعی: به نزد ارجاسپ رفتند و او از دیدن آن ترک تیره بسیار خوشحال شد.
هوش مصنوعی: حکم کرد تا شورشیان را به قلعهای از آهن ببرند و آنجا به زنجیر بکشند.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، اسیران خسته و دلزده را به دور بردند، مانند خورشید که از تیرهگی فرار میکند و از خطا دور است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی برتری و قدرت را به دست بیاوری، باید در پی جستجوی حقیقت و ایجاد تغییرات بزرگ باشی، مانند یک شیر که در صحنهای قوی و خشمگین میتازد و تار و پود دشمنانش را درهم میریزد.
هوش مصنوعی: وقتی روز جدیدی فرا میرسد، دنیا پر از عطر و بوی خوش میشود و سربازان دو سرزمین دیگر آماده میشوند.
هوش مصنوعی: صدای نای دوباره بلند شد و زمین از شدت این صدا به لرزه درآمد.
هوش مصنوعی: وقتی صفهای نبرد به هم پیوست و تشکیل شد، ارجاسپ شاه با سپاهش به میدان آمد.
هوش مصنوعی: سالار ترک به ما گفت که امروز روز مبارزه و جنگ است و ما باید خود را آماده کنیم.
هوش مصنوعی: آیا اسیرانی را که از اصفهان به نزد سپاه آوردهای، روانه کردی؟
هوش مصنوعی: سران آنها را با شمشیر خونین محاصره کن و دور کن، تا اینکه بر bodies کشتهها عزاداری و سوگواری را به راه بیندازند.
هوش مصنوعی: امروز دیگر جنگ ما، نبرد دلیران نیست و آهنگ ما تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: در میان قهرمانان ایرانی کسی باقی نمانده است جز زال زر، که او برای انتقام این خونریزی ها آماده است.
هوش مصنوعی: من در نبرد چه چیزی از آن مرد سالخورده به دست آورم، او که تجربه و تدبیرش بینظیر است؟
هوش مصنوعی: از لهراسپ هنری به وجود نخواهد آمد و این به ما بستگی دارد. جهان به طور کامل به خواست ما خواهد بود.
هوش مصنوعی: تمام قدرت و منابع ایران در اختیار ماست و در نهایت، زمین ایران دوباره به ما تعلق خواهد گرفت.
هوش مصنوعی: ابر به فرامرز ظلم کرد و او را از دست داد، اما تنها کسی که از این ماجرا باقی ماند، هژبر است که همچنان به کار خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: میدانم که آن تکه ابر از چه چیزی شکل گرفته و فکر میکنم که آن ابر به شانس و سرنوشت ما مربوط میشود.
هوش مصنوعی: از این نطفه تنها رستم زال باقی نمانده که به این دلیل انتقامگیری کند.
هوش مصنوعی: اکنون چهارمین سال فرا رسیده است که نامدار به سمت شرق به سوی جنگ و نبرد میرود.
هوش مصنوعی: به نظرم وقتی این خبر را بشنود، تهمتن در خاور دیگر هیچ سستی نخواهد کرد و به سرعت عمل خواهد کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که او با خشم و کینه به سمت ما حرکت کرد، سر ما را زیر پا گذاشت و ما را به خاک انداخت.
هوش مصنوعی: من از رستم زال که قدرتمند است ترسی ندارم، اما از ایرانیان باید بترسم، زیرا آنها برای من خطرناک هستند.
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای نامور، دل رستم را آزرده نکن.
هوش مصنوعی: از خداوند خواستهام که چهرهی مبارز و جوانمردی را ببینم.
هوش مصنوعی: آوردهای قهرمان برای مبارزه، و از او زخمهایی همچون زرهی بر میآورم که نشانهی جدال و دشمنی است.
هوش مصنوعی: اکنون تمامی سرزمین ایران متعلق به توست و همچون تختهای از عاج و گرانبهاست که مقام و جایگاه تو را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: اگر افراسیاب صدای این خبر را بشنود که تخم نیرومند او به این شکل خراب شده است، چه خواهد شد؟
هوش مصنوعی: از خوشحالی، بدن او به آرامش میرسد و روحش در دنیا با سرعت بیشتری حرکت میکند.
هوش مصنوعی: من از شکست در نبردی که زال را دیدم، به کجا میتوانم برگردم و دست از این مبارزه بردارم؟
هوش مصنوعی: زمانی که فردا آفتاب با روشنایی بلند خود طلوع کند، من به خاطر شتاب و عجله به بیرون میآیم.
هوش مصنوعی: من به این کارزار میروم تا پیروزی را به ارمغان بیاورم و در نهایت فرماندهی را با دستان خود به دست بگیرم.
هوش مصنوعی: در آن روز و شب، تصمیم جنگ گرفته نشد و روز دیگری برای محاصره و درگیری تعیین کردند.
هوش مصنوعی: در اینجا سخن از یک نبرد است که دو گروه از سربازان در حال صفآرایی هستند. در این میان، چهرهای هندی مانند ماه درخشیده است که احتمالا به زیبایی و جذابیت آن اشاره دارد. این تصویر به شدت در ذهن مخاطب نقش میبندد و حس تقابل و تنش میان دو طرف را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: به دستور فرمانده، سرکشان هندیان را به اسارت گرفتند و به همراه خود بردند.
هوش مصنوعی: مردان و زنان و کودکان به صف ایستادند و با شدت و سختی بسیاری، سرها را بریدند و این وضعیت به مدت شش هزار سال ادامه داشت.
هوش مصنوعی: باد افریدهی خداوندی به یادش نیامد که آن ستمکار بدکردار، چه کارها کرده است.
هوش مصنوعی: دشمنان بیگناهی را به این روش از بین بردند و دیو در این مسیر چنگالهای خود را تیز کرد.
هوش مصنوعی: پس از آن، او با کمر بسته و محکم مانند کوه آمد و آن ظالم، گرزی را در دست داشت.
هوش مصنوعی: بدنامی را به عنوان لهراسپ میشمرد و در عین حال به ستایش ارجاسپ میپرداخت.
هوش مصنوعی: ای شاه بزرگ ایران، بفرما مردی شجاع و قهرمان را به میدان بفرست.
هوش مصنوعی: از چشمانم اشک میریزد، مانند بارانی که میبارد، چون چهره آفتاب برایم تیره و تار شده است.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم درباره مهر و ماه با این وضعیت غمانگیز و خونین مردم بیگناه صحبت کنم؟
هوش مصنوعی: دست های خود را برای جنگ باید پوشاند؛ به او گفت: ای شاه، تو مردی آزاده و بیغرض هستی.
هوش مصنوعی: من هماکنون سر او را به پیش شاه خواهم آورد و بر ستمگران سیاهچهره جهانی را تحویل میدهم.
هوش مصنوعی: لهراسپ به او گفت که ای نامدار، من به تو عشق دارم و در میدان جنگ به تو وفادارم.
هوش مصنوعی: اگر نباشی، دیگر در دل امیدی ندارم. ای زال با رای و اندیشه نیک، جایت را در دلم خالی حس میکنم.
هوش مصنوعی: شخصی به زال، که یکی از شخصیتهای معروف در داستانهای ایرانی است، نزد بانوگشسپ آمد و گفت که من به سمت آذرگشسپ میروم.
هوش مصنوعی: تو سالها تجربه و کهنسالی داری، از درگیری و جنگیدن پرهیز کن و دل خود را از درد و رنج خالی کن.
هوش مصنوعی: من میآورم پیش لهراسپ، شاه، سر این بدکار به مقابل سپاه.
هوش مصنوعی: او به دختر گفت: ای نگهبان قوی و شجاع، حاکم تو همان ماه و تیر است.
هوش مصنوعی: امروز مهارتهایت مرا تحت تأثیر قرار داد، دختر، به سراغ پهلوان برو.
هوش مصنوعی: یکی از آن سوی فریاد زد که دلیر است، طوری که گویی رستم با قدرت و دلیری همچون شیر آمده است.
هوش مصنوعی: سوار کاران به نزدیکی آمدند و کسی که نشانهگیری ماهر بود، کمانش را در دست داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.