تنش بود لرزان دلش بود سست
خروشان و جوشان به کردار کوس
سپهبد چه دیدش فرو ماند سخت
کزین مرد گویا که برگشته بخت
چه آمد بر شهریار آن سوار
فرود آمد از بارهٔ راهوار
به سرچشمه آمد رخی پر ز خوی
چه مردی که سرمست باشد ز می
چه روی سپهدار فرخنده دید
زمین بوسه داد آفرین گسترید
سپهبد بدو گفت حال تو چیست
چه مردی و دردت ز کردار کیست
چنین داد پاسخ که ای نامجوی
کنون نیست هنگام این گفتگوی
کنون برنشین این سمند مرا
نگه دار پیمان کمند مرا
بیا و ببین تا سرانجام چیست
فتاده ز سر خودم از دست کیست
چنین داد پاسخ بدو شهریار
به من تا نگوئی نگردم سوار
جوان گفت ای گرد نیکو سیر
مرا نام بهزاد هندی شمر
یکی قلعه دارم بدین کوهسار
ز گردان جنگی در او صد هزار
برادر یکی هست مهتر ز من
جهانجوی شیرافکن صف شکن
جهانجوی را نام شیرافکن است
سرافراز در جنگ شیراوژن است
بدین دشت بهر شکار آمدیم
به دام بلا در گذار آمدیم
بدان سنگلاخی که بینی ز دور
چه نزدیک گشتیم برخاست شور
یکی نعره آمد از آن کوهسار
چه تندر که غرد به گاه بهار
سواری پدید آمد از سنگلاخ
میان تنگ و سر گرد و سینه فراخ
یکی تنگ حلقه زره در برش
به رخ برقع و خود زر بر سرش
تو گوئی که شیر است در پشت بور
که دیده است دشتی پر از نره گور
برآشفت ما را چه دید آن سوار
که ای نامور گرد خنجرگزار
خرد نیست مانا شما را به سر
که کردید زی صیدگاهم گذر
ندانید کاین صیدگاه منست
بدین صیدگه جایگاه منست
به نخجیرگاه یلانتان چه کار
که چون شیر آئید بهر شکار
مگر آنکه نشنیدی این داستان
که میگفت با بچه شیر ژیان
که زی صیدگاه هژبران متاز
به نیروی بازوی مردی مناز
به جائی که شیران شکار افکنند
بدانجا یلان کی شکار افکنند
بگفت این و برکند از جای اسب
خروشان و جوشان چه آذرگشسب
به ما بر یکی حمله کرد آن سوار
بشد راست هنگامه گیر و دار
برادرم شیرافکن آمد به جوش
برآورد گرز گران را به دوش
مرا شد از آن تندیش دست کند
برو بر یکی حمله آورد تند
سوار اندر آمد چه شیر ژیان
بزد دست بگرفت او را میان
درختی که بد اندرین کوهسار
دلاور ببستش بدان استوار
چه بر دار بستش دلاور دو دست
سبکبار بر کوههٔ زین نشست
به من بریکی حمله آورد سخت
بلرزیدم از بیم او چون درخت
گریزان شدم من به پیش دلیر
چه گوری که بگریزد از نره شیر
فتاد از سرم خود و کیش از میان
گسسته کمر رفت رنگ از رخان
برادر کنون در کمند وی است
بر آن دشت در زیر بند وی است
کنون گر تو او را رهانی ز بند
سرم را رسانی به چرخ بلند
که تابد ز تو فرّهٔ پهلوان
جهانجو فرامرز پشت گوان
فرامرز را مانی ای نامور
گمانم از آن تخمه داری گهر
ز هنگام کیخسرو تاجدار
فرامرز را دیدهام چندبار
چنین داد پاسخ بدو شهریار
که ای گرد بهزاد خنجرگزار
فرامرز را گر بمانم رواست
نشد کج گمانی که بردی تو راست
مرا هست گوهر ز سهراب گرد
که گوی دلیری ز گردان ببرد
جهانجوی برزوی باب من است
و زین تخمه در جوی آب من است
من او را هم اکنون رهانم ز بند
به نیروی بازوی چرخ بلند
ز گردان بهزاد گرد سه چار
رسیدند از راه با گیر و دار
سپهبد نشست از بر اسب زود
برانگیخت آن باره مانند دود
بدان سنگلاخ آمد از گرد راه
ز نعل ستورش رخ مه سیاه
چه آمد یکی نامور دید سخت
یکی نره گوری زده بر درخت
همی پخت گور و همی خورد شیر
نبد آگه از شیر شمشیر گیر
چه آمد به نزدیک جنگی هژبر
یکی برخروشید مانند ببر
چو آن نعره بشنید برجست تفت
نشست از بر اسب و نیزه گرفت
دلیر اندر آمد سوی کارزار
خروشید کای نامدار سوار
چه نامی بگو و نژادت ز کیست
بدین دشت و این رزم کام تو چیست
هم اکنون چه شیرافکنت دست بخت
به بندم دو دست و زنم بر درخت
بر آتش چو نخجیر بریان کنم
دل مادرت بر تو گریان کنم
بدو پهلوان گفت کای جنگجوی
ز مردان نزیبد چنین گفتگوی
نه من از تو در گاه کین کمترم
نه تو کوه البرز من صرصرم
نخستین بگو نام ای نامدار
چرا بسته ای روی در کارزار
نزیبد که مردان ببندند روی
به میدان در آیند سر کینه جوی
چنین داد پاسخ سوارش که بس
نباشد برابر به عنقا مگس
پدر نام من کرد شاپور گرد
بسی کردهام در جهان دستبرد
همیشه مرا رای نخجیر هست
کمند و کمان گرز و شمشیر هست
همه ساله در دشت شیر افکنم
به تیغ و کمند و به تیر افکنم
بگو با من اکنون تو را نام چیست
که مادر به جانت بخواهد گریست
سپهبد چنین گفت با آن سوار
مرا نام نامی بود شهریار
ز نسل جهانجوی برزو منم
به تیر و به شمشیر بازو منم
ز سهراب و برزو نژاد منست
فلک زیر اسب چو باد منست
به رزمی که من دست یازم به تیغ
بجز خون نبارد ز بارنده میغ
به رزم دلیران چو رای آورم
سر سروران زیر پای آورم
چو نام دلاور رسیدش به گوش
درآمد چو دریای جوشان خروش
بزد دست برداشت پیچان سنان
درآمد به کردار شیر ژیان
سر نیزه بر نامور راست کرد
به یک حمله ز اسبش جدا خواست کرد
سپهبد بپیچید ز افزار اسب
بزد تیغ در دم چو آذرگشسب
به دو نیم کردش سنان بلند
بزد دست و برداشت پیچان کمند
برافکند و آمد سرش زیر دام
سپهبد بپیچید بر پس لگام
ز بالا همی خواست کآرَدْش زیر
جوان نعرهای زد به کردار شیر
بزد تیغ ببرید بند و را
جدا کرد از خود کمند ورا
به تنگ اندرش رفت مانند شیر
برآورد شمشیر شیر دلیر
دو گرد دلاور به شمشیر تیز
نمودند در دشت کین رستخیز
ز گرد سواران فلک تیره شد
برایشان دو چشم ملک خیره شد
زمین شد سیه آسمان شد کبود
سپهبد ندانست کان یل که بود
سرانجام کامد بر نامور
بزد تیغ افکندش از اسب سر
سپهبد به تندی و تیزی چو شیر
فرو جست ازپشت آن بور زیر
جوان نیز آمد به زیر از سمند
چو شیری که در خشم آمد ز بند
میان جهانجوی بگرفت تنگ
جهانجوی هم تیز بارید چنگ
میان جوان را به بر درگرفت
جوان ماند ازآن زور بازو شگفت
به کشتی گرفتن درآویختند
ز پی گرد بر چرخ مه ریختند
سپهبد سرانجام یازید دست
گرفتش کمربند چون فیل مست
برآوردش از جای و زد بر زمین
بزد دست و برداشت خنجر ز کین
همی خواست کز تن ببرد سرش
به خون غرقه سازد بر و پیکرش
برآهیخت چون خنجر آبدار
جوان نعرهای زد چو ابر بهار
که تندی مکن ای جوان دلیر
چه گر تند باشد با نخجیر شیر
شکاری کزین گونه در قید تست
دلش مدتی شد که در صید تست
بدین دشت و نخجیر جویان بدم
ز بهر تو هر سو هراسان بدم
فرانک منم دخت هیتال شاه
که برد از رخم رشگ تابنده ماه
شنیدم بسی از دلیریت من
به رسم فسانه به هر انجمن
دلم آرزوی وصال تو کرد
قدم را فدای خیال تو کرد
ز لشکر چو ماندی جدا ای سوار
بدانگه که رفتی به سوی شکار
دلم خواست تا آرمت در کمند
نشینم برافراز سرکش سمند
کنون مدتی شد که در کوه و غار
گریزانم ای نامور شهریار
ز سر مغفر هندوئی کرد دور
نمایان شد از ابر رخشنده هور
سپهبد رخی دید کز آفتاب
گرو برده از خوبی و آب تاب
نه دختر که بودی چو حور و پری
کمین بندهاش زهره و مشتری
دو چوکان زلفش شده گوی باز
به میدان گل در نشیب و فراز
دو زلفش به گل سنبل مشکبوی
لبش غنچه دندان چو شبنم به روی
دو جادوی مستش فریبنده بود
به پیش رخش ماه شرمنده بود
چه گویم من از خوبی روی او
که مه بود هندوی هندوی او
نگاری پریچهره و سرو قد
به رخ همچو لعل و به لب چون بسد
جهانجوی را دل براو گرم شد
پذیرنده شرم آزرم شد
بیفکند خنجر ز کف کامیاب
تذروی برون شد ز چنگ عقاب
فرانک چنین گفت کای نامور
درخت مراد من آمد به بر
دلیری که اکنون به بند من است
سرش زیر خم کمند من است
کنون مدتی شد که از باب من
گریزان شدهست او بدین انجمن
گرفتهست یک قلعه در کوهسار
به دزدی گرفتهست در کُه قرار
کنونش چنین بسته نزدیک شاه
فرستم چه کو نیست با من سپاه
بدان تا بداند شه نامدار
که از دخت او شد هنر آشکار
کنون خیز تا سوی ایوان رویم
به شادی ابا همدگر بغنویم
که دنیا سپنجیست نااعتبار
غنیمت بود دیدن روی یار
چنین داد پاسخ بدو شهریار
که ای از رخت مهر و مه شرمسار
نه خوب آمد از مردم باخرد
که بد را مکافات با بد سزد
خردمند آنست کز رای کیش
به جای بدی نیکی آرد به پیش
خرد را در این کار در کار بند
برون آور این مرد را از کمند
بود آنکه جائی به کار آیدت
درختی که کاری به بار آیدت
ز نیکی هر آنکس که رای آورد
سراسر بدی زیر پای آورد
فرانک چنین داد پاسخ بدوی
که ای شیر آشفته تندخوی
هر آن چیز گوئی به جان آن کنم
به فرمان تو جان گروگان کنم
ولیکن همی ترسم ای نامدار
که بد بینم آخر سرانجام کار
برفت و برون آوریدش ز بند
چو شیر افکن آن دید برساخت بند
که گر در سرای من آیند شاد
نگیرم ازین رزم و اندوه یاد
شود روشن از رویتان خان من
دو روزی بباشید مهمان من
همی خواست تا هر دوان را به بند
در آرد به افسون و نیرنگ و بند
وز آن پس برد هر دو را نزد شاه
بدان تا ببخشد شه او را گناه
جهانجوی گفتا نخستین بدوی
بیا در هیونی چو صرصر بپوی
که گنجی که در حصن عنبر بود
چه از سیم و لعل و چه از زر بود
ازین قلعه یکسر برون آوریم
وز آن پس به پشت هیون آوریم
به بهزاد شیرافکن آواز داد
که زی قلعه درتاز مانند باد
هیون آنچه در دست داری بیار
دلاور برفت و بیاراست کار
هیونان کفک افکن آورد چند
همه دشت پهلو و بالا بلند
برفتند گردان با گیر و دار
بدان قلعه با نامور شهریار
ز دربند دژ چون درآمد دلیر
یکی اژدها دید مانند قیر
سپهدار دانست کان اژدها
نباشد بجز جادوئی بی بها
زبان را به نام خدا برگشاد
خدای جهان را همی کرد یاد
سپهبد در گنج بگشود زود
برون برد از آن قلعه هر چیز بود
ز سیم و زر و لعل و یاقوت زرد
ز بیجاده و عنبر لاجورد
همه سوی هامون کشید از فراز
ابا کرد بهزاد گردن فراز
نماندند در قلعه جز سنگ و خشت
تهی کرد زآن قلعه چیزی به هشت
وز آن جایگه با فرانک چو باد
سوی خان بهزاد رفتند شاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این قطعه، داستانی شگفتانگیز روایت میشود که در آن دو دلاور از قبیله بهزاد به شکار میروند و با خطراتی روبهرو میشوند. یکی از آنان، جوانی شجاع به نام بهزاد، با سوارکار قدرتمندی به نام شیرافکن مواجه میشود. در ابتدا، سوارکار بر این دو دلاور خشم میگیرد، اما پس از تبادل صحبتها، مشخص میشود که این جوان از نسل بزرگانی است و تواناییهای او در جنگ بسیار بالا است.
سوارکاران با یکدیگر به جنگ میپردازند و جوان به زودی در تنگنا قرار میگیرد. اما برادر او، شیرافکن، به کمکش میآید و نبردی سخت در میگیرد. در این زمان، فرانک، دختری زیبا از یک شاهزاده، به نبرد وارد میشود و سوارکار و شیرافکن را به حقیقت عالیجانیهای نیکو دعوت میکند.
سپهبد (شهریار) در مییابد که جوانان در نهایت چقدر شجاع و نیکو هستند و از آنها درخواست میکند که کنار هم بیایند و از درگیریهای کور اینچنینی دوری کنند. در پایان، پس از پیروزی و کسب غنائم، آنان به خان بهزاد بازمیگردند و با شادی و امنیت به زندگی خود ادامه میدهند. این داستان تمثیلی از شجاعت، جوانمردی و ارزشهای اخلاقی است.
هوش مصنوعی: دلش لرزان و ضعیف بود، و با رفتار پر سر و صدا و خروشانش خود را نشان میداد.
هوش مصنوعی: سردار چه دید که آنچنان حیرتزده شد، که از این مرد به نظر میرسد شانس به او رو کرده است.
هوش مصنوعی: یک سوار در حال حرکت به سوی شهریار فرود آمد و بر زمین نشسته است.
هوش مصنوعی: به جایی که از اصل و ذات خود میآید، چهرهای دیده میشود که پر از ویژگیهای شگفتانگیز است. چه کسی میتواند باشد که از شراب خوشی و آزادی مست نشود؟
هوش مصنوعی: به چه چهره زیبا و خوشی که سردار پیروز بر زمین نمایان شد، زمین برای او بوسهای به نشانه احترام نثار کرد و ستایشش را پخش کرد.
هوش مصنوعی: سپهبد از او پرسید که حالت چطور است، چه کارهای و مشکلت از چه چیزی ناشی میشود؟
هوش مصنوعی: او در پاسخ گفت: ای کسی که نام را جستجو میکنی، در حال حاضر زمان مناسبی برای این گفتوگو نیست.
هوش مصنوعی: حالا بر سوار این اسب بنشین و عهد و پیمان مرا حفظ کن.
هوش مصنوعی: بیا و نگاهی به وضعیت من بینداز تا بفهمی چه بر سرم آمده و کسانی که باعث این حال و روز شدهاند کی هستند.
هوش مصنوعی: پادشاه به من چنین پاسخ داد که اگر بگویم سوار نشدم، خودت هم نگو که این کار را نکردم.
هوش مصنوعی: جوان گفت: ای گرد، من را با نام "بهزاد هندی" بشناس.
هوش مصنوعی: من یک قلعه در این کوهها دارم که در آن صد هزار جنگجو گرد آمدهاند.
هوش مصنوعی: هیچ کس در دنیا به اندازه من بزرگ و محترم نیست، من برادر دارم که مانند من یک قهرمان و پیشرو است.
هوش مصنوعی: جهانجوی به عنوان شخصی معروف و قهرمان شناخته میشود که در میدان جنگ مانند شیر شجاع و افتخارآفرین است. او در نبردها به عنوان یک حریف قدرتمند و برجسته ظاهر میشود.
هوش مصنوعی: ما برای شکار به این دشت آمدیم، اما در دام مصیبت گرفتار شدیم.
هوش مصنوعی: به دور از ما زشتیها و مشکلاتی که دیده میشود، به آرامی و نزدیکتر به هدفمان رسیدیم و این نزدیکی، ما را به هیجان و احساس شور و شوقی عمیق رسانده است.
هوش مصنوعی: صدایی از سمت کوهستان بلند شد، مانند رعد و برقی که در روز بهار به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: یک سوارکار از میان سنگلاخهای تنگ و باریک ظاهر شد، با گردنی بلند و سینهای فراخ.
هوش مصنوعی: یک نفر زرهای به تن دارد که آستینها و حلقههایش تنگ است و بر روی سرش نیز تاجی طلایی قرار دارد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شیر در پشتِ دشت، به خوبی محیطی پر از نرهگور را مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: چرا آن سوار، ما را با آن زخمهایش نرنجاند؟ او که به نام و شهرتش در میدان نبرد، با خنجر کشی ماهر و معروف است.
هوش مصنوعی: عقل شما به ما کمک نمیکند که بدانیم شما چه کسی هستید، زیرا شما به راحتی از کنار مکانی عبور کردید که من در آنجا به شکار مشغول بودم.
هوش مصنوعی: شما نمیدانید که این مکان، جایگاه من است و من در اینجا شکار میکنم.
هوش مصنوعی: در جایی که شکار وجود دارد، به چه کار است که شما به قلمرو یالهای بزرگان بروید وقتی که همانند شیر برای شکار میآیید؟
هوش مصنوعی: شاید داستانی را نشنیدهای که در مورد بچه شیر و ژیان (شیر زیبا) گفته میشود.
هوش مصنوعی: از سرزمین شکار میمونها دوری کن، زیرا در اینجا قدرت و نیروی مردانه، بسیار قوی و تاثیرگذار است.
هوش مصنوعی: جایی که شیرها به شکار میروند، قهرمانان و دلیران هم نمیتوانند به شکار بروند.
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس از جایش اسب خروشان و پرشور را به حرکت درآورد.
هوش مصنوعی: یک سوار بر ما حمله کرد و به میدان نبرد آمد.
هوش مصنوعی: برادرم که مانند شیر قوی و شجاع است، با شتاب و انرژی فراوانی به میدان آمد و بار سنگین جنگافزارها را بر دوش گرفت.
هوش مصنوعی: من از تندفکری و عجول بودن دست کشیدم، چون بر من یک حمله ناگهانی و سریع اتفاق افتاد.
هوش مصنوعی: سوار قوی و شجاعی با قدرت و شجاعت وارد شد و دست شیر بزرگ و ترسناکی را گرفت و آن را در وسط نگه داشت.
هوش مصنوعی: درختی که در این کوهپایه قوی و دلیر ریشه دوانده، به خاطر استحکام و استواریاش قابل توجه است.
هوش مصنوعی: دلاور با دو دست سبک و آزاد، بیهیچ بار اضافی بر پشت کوه نشسته است.
هوش مصنوعی: چنان حملهای به من شد که سخت ترسیدم، مثل درختی که از باد بلرزد.
هوش مصنوعی: من فرار کردم به سمت شجاعی که حتی گور هم از شیر درنده فرار میکند.
هوش مصنوعی: به دلیل افتادن عشق و محبت از دلم، تمام امید و آرزوهایم از بین رفته و شادابی چهرهام نیز از دست رفته است.
هوش مصنوعی: برادر اکنون در دام او گرفتار شده است و در آن دشت زیر چنگال او قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر تو او را از بند رهایی ببخشی، سرم را به بلندی آسمان میرسانی.
هوش مصنوعی: فره پهلوانی و قدرت جهانی فرامرز، تا زمانی از تو دور است که بدی به سراغت بیاید.
هوش مصنوعی: فرامرز، ای شخصیت برجسته، به نظرم به خاطر نژاد و تبار ارزشمندی که داری، شایسته چنین نامی هستی.
هوش مصنوعی: از زمان کیخسرو تاجدار، چند بار فرامرز را دیدهام.
هوش مصنوعی: پادشاه به او پاسخ داد که ای گردآورندهی زیبایی و جوانی، تو را به خاطر داشته باشم.
هوش مصنوعی: اگر فرامرز بماند، دیگر اشکالی ندارد، چرا که تو نتوانستی کجفهمیای که داری را به حقیقت تبدیل کنی.
هوش مصنوعی: من از گوهر و ارزش وجود سهراب برخوردارم، مانند سنگی که شجاعت دلاوران را از میدان نبرد میرباید.
هوش مصنوعی: جهانجوی برزوی به عنوان نماد قدرت و قهرمانی در زندگی من قرار دارد و از این نسل، سرچشمهای در زندگی من پیدا میشود.
هوش مصنوعی: من به زودی او را از هر قید و بندی آزاد میکنم، با قدرت دستانم همچون چرخ بزرگ.
هوش مصنوعی: از دور، سه چهار جوان بهزاد به هم پیوسته و از راهی پر از مشکلات و دشواریها عبور کردند.
هوش مصنوعی: سپهبد به سرعت از روی اسب پایین آمد و بهگونهای حرکت کرد که انگار مانند دود در حال پخش شدن است.
هوش مصنوعی: در جادهای پر از سنگ و ناهموار، زنی با مادیانی سیاه و زیبا ظاهر شد.
هوش مصنوعی: یک شخصیت مشهور، چیزی را مشاهده کرد که درختی را نرگوری به شدت مورد ضربه قرار داده است.
هوش مصنوعی: در این جهان، همزمان با زندگی و مرگ، بعضی اوقات باید زبان شیرین را داشته باشی و در مقاطعی دیگر نیز باید قدرت و قاطعیت را به نمایش بگذاری. بنابراین، در هر مرحلهای از زندگی، باید شناختی از وضعیت خود و آنچه باید انجام دهی، داشته باشی.
هوش مصنوعی: در نزدیکی جنگ، یکی مانند ببر با شجاعت و قدرت برخواست و خود را آماده نبرد کرد.
هوش مصنوعی: وقتی آن فریاد را شنید، سریع از روی اسب پایین آمد و نیزه را برداشت.
هوش مصنوعی: دلیر با شجاعت وارد میدان جنگ شد و فریاد زد که ای سوار مشهور، آماده مبارزه باش.
هوش مصنوعی: نامت چیست و از کدام قوم و قبیلهای؟ در این دشت چه هدف و آرزویی در سر داری؟
هوش مصنوعی: من در حال حاضر نمیتوانم از شانس خود استفاده کنم و به سراغ عشق و آرزوهای بزرگم بروم. انگار که دست سرنوشت مرا به زنجیر کشیده و نمیگذارم به خواستههایم برسم.
هوش مصنوعی: من به قدری ناراحت و عصبانی هستم که اگر بر روی آتش چیزی بپزم، دل مادرت را نیز به خاطر تو غمگین و گریان میکنم.
هوش مصنوعی: به او گفتند ای جنگجو، تو که از مردان به دوری، شایسته نیست که چنین سخنانی بگویی.
هوش مصنوعی: من نه از تو انتقام کمتری میخواهم و نه تو به اندازهی کوه البرز قوی هستی، من بهسان طوفانی سهمگینم.
هوش مصنوعی: چرا ای صاحب نام، ابتدا نام خود را بگو و در کارزار، چرا در را بستهای؟
هوش مصنوعی: مردان نباید به میدان بروند و خود را در معرض خطر قرار دهند، در حالی که احساس کینه و انتقام در دل دارند.
هوش مصنوعی: سوار به او پاسخ داد که نباید خود را با مگس مقایسه کنی، چرا که ارزش تو بسیار فراتر از آن است که در برابر پرندهای چون العنقاء قرار بگیری.
هوش مصنوعی: پدرم مرا شاپور نامیده و من در دنیا کارهای زیادی کردهام.
هوش مصنوعی: همیشه من برای شکار آمادهام و همواره وسایل دفاعی و جنگی مثل کمند، کمان، گرز و شمشیر در اختیار دارم.
هوش مصنوعی: هر ساله در دشت، با شمشیر و دام و تیر، سرگردان میشوم و به شکار میروم.
هوش مصنوعی: از من بپرس که نامت چیست، زیرا مادر تو در دلش برای تو احساس نگرانی و اندوه میکند.
هوش مصنوعی: سردار به آن سوار گفت: من نام بزرگ و معروفی دارم که شهریار است.
هوش مصنوعی: من از نسل کسی هستم که در جهان قهرمانی کرده و با تیر و شمشیر قدرت و توانایی دارم.
هوش مصنوعی: من از نسل سهراب و برزو هستم، مانند بادی که زیر پای اسب میوزد، سرنوشت من نیز به این صورت است.
هوش مصنوعی: در این زمین که من اقدام میکنم با شمشیر، جز خون چیزی نمیبارد، مانند بارانی که نمیبارد.
هوش مصنوعی: هرگاه تصمیم بگیرم، بر گردن دلیران میافکنم و زیر پای سروران قرار میگیرم.
هوش مصنوعی: وقتی نام دلاوری به گوشش رسید، مانند دریای خروشان پر هیجان شد.
هوش مصنوعی: دستش را بلند کرد و با شمشیر منحنیاش به میدان رفت، و به مانند شیر درنده عمل کرد.
هوش مصنوعی: با یک حرکت تند، سرنیزه به سمت دشمن نشانه رفت و او را از اسب جدا کرد.
هوش مصنوعی: سپهبد افسار اسب را محکم گرفت و با شمشیر بر دم آن زد، مثل آرزوی پیروزی که همواره در سر دارد.
هوش مصنوعی: با نیزهی بلندش او را به دو نیم کرد و سپس دستش را دراز کرد و کمند پیچیدهای را برداشت.
هوش مصنوعی: او به زمین افتاد و سرش زیر دام فرمانده قرار گرفت، سپس به دور لگام گردن خود را پیچاند.
هوش مصنوعی: از بالا به دنبال هدفش بود و ناگهان زیر جوانی فریاد بلندی کشید که به رفتار شیر شبیه بود.
هوش مصنوعی: تیغ را کشید و بند و جاذبه او را برید و او را از خود دور کرد.
هوش مصنوعی: او در تنگنا و فشار قرار گرفت و مانند شیر، با شجاعت شمشیرش را بیرون آورد.
هوش مصنوعی: دو جنگجوی شجاع، با شمشیرهای تیز آماده نبرد شدند و در میدان جنگ قیام کردند.
هوش مصنوعی: از سوی سواران آسمان، دنیا بر آنها تیره و تار شد و چشمان فرشتگان به حیرت ایستاد.
هوش مصنوعی: زمین تاریک شد و آسمان به رنگ آبی درآمد، اما فرمانده (سپهبد) نمیدانست که آن دلیر (یل) کیست.
هوش مصنوعی: در نهایت، معروف و شناختهشدهای به میدان آمد و با ضربتی قاطع از اسب او را به زمین انداخت.
هوش مصنوعی: سپهبد با شجاعت و قدرت مانند شیر از پشت آن اسب بور به جلو خزید.
هوش مصنوعی: جوان هم از سمند پیاده شد، مانند شیری که به شدت از بند و زنجیر خود آزاد شده است.
هوش مصنوعی: در میان جویبار، جریان آب به شدت در حال حرکت است و مانند چنگی تیز، بر روی سطح آب ضربه میزند.
هوش مصنوعی: در میان جوانی، جوانی را گرفت و او به خاطر نیروی بدنی خود، همچنان جوان باقی ماند.
هوش مصنوعی: در این شعر، اشاره به جنگ و نبردی دارد که در آن افراد با هم درگیر میشوند. این درگیری به شکلی توصیف شده که گویی در حال چرخش بر گرداگرد یک محور یا کانون هستند، و نتیجه آن باعث بازتاب و تأثیر در فضا میشود. به نوعی، این حالت به الجستجو و تلاش برای پیروزی در شرایط سخت اشاره دارد.
هوش مصنوعی: سپهبد در نهایت به سمت خود کشید و کمربندش را مانند فیل مست به دور خود پیچید.
هوش مصنوعی: او از جایش برخاست و به زمین کوبید، سپس با کینه خنجرش را بیرون آورد.
هوش مصنوعی: او میخواست که سرش را از بدنش جدا کند و آن را در خون غرق کند، تا بر تن و چهرهاش بریزد.
هوش مصنوعی: جوانی با نیرویی شگفتانگیز به اوج رسید و مانند خنجری تیز و براق به دیگران نشان داد که صدایی بلند و اثرگذار دارد، همچون باران بهاری که در دل ابرها به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: ای جوان دلیر، تندی نکن! چه فایدهای دارد اگر با شجاعت و بیمحابا به شکار بروی، در حالی که ممکن است به خطر بیفتی؟
هوش مصنوعی: شکارچی که به این روش در دام تو گرفتار شده، مدتی است که در تلاش است تا تو را به چنگ آورد.
هوش مصنوعی: در این دشت و صحرا، به خاطر تو هر طرف را دنبال کرده و نگران بودم.
هوش مصنوعی: من فرانک هستم، دختر هیتال شاه که زیباییام باعث حسادت و چشمچرانی دیگران شده است.
هوش مصنوعی: شنیدم که دوستان از محبت و عشق من به همدیگر صحبت میکنند و این داستان در محافل و جمعها نقل میشود.
هوش مصنوعی: دل من خواهان دیدار تو شد و برای رسیدن به تو، هر قدمی را فدای تصویر تو کرد.
هوش مصنوعی: ای سوار، وقتی از لشکر دور شدی و به سمت شکار رفتی، آن لحظه که جدا شدی را فراموش نکن.
هوش مصنوعی: میخواهم تو را در دام محبت خود بگیرم و بر اسب تندرو خود سوار شوم و به جلو بروم.
هوش مصنوعی: مدتی است که در کوهها و غارها مخفی شدهام، ای پادشاه مشهور و معروف.
هوش مصنوعی: از زیر کلاه مخصوص هندوها، خورشید درخشان نمایان شد و از ابرها خارج گردید.
هوش مصنوعی: سپهبد به چهرهای زیبا و درخشان نگاه میکند که تابش خورشید را به یاد میآورد و زیبایی آن باعث شگفتیاش شده است.
هوش مصنوعی: نه دختر، بلکه مانند حوری و پری، بندهاش به زیبایی و جذابیتش میبالد و در انتظار اوست.
هوش مصنوعی: دو رشته زلف او مانند دو چوب بازی است که در میدانی پر از گل، در نوسان و حرکت هستند.
هوش مصنوعی: دو زلف او مانند گلی خوشبوست و لبانش مانند غنچهای هستند که همچون شبنمی زیبا روییدهاند.
هوش مصنوعی: دو چشمان جذاب او انسان را فریب میدهد و در برابر زیباییاش، ماه هم شرمنده و خجالتزده به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: نمیدانم چگونه زیبایی صورت او را توصیف کنم، زیرا چهرهاش همچون ماه است و او به زیبایی یک هندی میماند.
هوش مصنوعی: دختری با چهرهای زیبا و قامتی به قد سرو، همچون سنگ قیمتی لعل، و لبانی که همچون سد، به شکل زیبایی طراحی شدهاند.
هوش مصنوعی: دل جهانجوی برای او شاد و گرم شد و شرم و حیا در او به وجود آمد.
هوش مصنوعی: خنجر را از دست رها کرد و به موفقیت رسید و از چنگال عقاب آزاد شد.
هوش مصنوعی: فرانک گفت: ای درخت مشهور، خواسته من به حقیقت پیوسته است، حالا آن را ببر.
هوش مصنوعی: شجاعت و دلیری که هماکنون در اختیار من است، سرش تحت کنترل و بند من قرار دارد.
هوش مصنوعی: او مدتی است که از من دور شده و به این جمع آمده است.
هوش مصنوعی: یک قلعه در نزدیکی کوه ها به سرقت رفته است و دزد در آنجا پنهان شده است.
هوش مصنوعی: اکنون که چنین وضعیت را دارم، به نزد شاه میفرستم، چون سپاهی که با من نیست.
هوش مصنوعی: بدان که شه بزرگوار متوجه شود که هنر و لیاقت از دختر او ناشی شده است.
هوش مصنوعی: حالا بیدار شو و به سمت ایوان برویم تا با شادی به آواز هم بپردازیم.
هوش مصنوعی: دنیا همچون یک دنیای بیاعتبار و ناپایدار است، اما دیدن چهرهی محبوب یک نعمت است.
هوش مصنوعی: شاه به او پاسخ داد که تو به قدری زیبا هستی که حتی خورشید و ماه از زیباییات شرمندهاند.
هوش مصنوعی: روشن است که برای انسانهای باهوش و فهمیده ناپسند است که با بدی، بدی دیگر را پاسخ دهند.
هوش مصنوعی: آدم با خرد کسی است که با اندیشه درست، به جای بدی، کار نیک انجام میدهد.
هوش مصنوعی: در این کار از هوش و خرد خود استفاده کن و این مرد را از گرفتار شدن در دام نجات بده.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات به چیزی نیاز خواهی داشت که در آینده برایت مفید باشد، مانند درختی که ثمرهای به همراه دارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به نیکی و خوبی فکر کند و عمل کند، تمام بدیها و زشتیها را کنار میزند و از بین میبرد.
هوش مصنوعی: فرانک چنین گفت: ای شیر خشمگین و آشفته، تو باید به آرامش برگردی.
هوش مصنوعی: هر چیزی که بخواهی، به خاطر تو انجام میدهم و جانم را برایت فدا میکنم.
هوش مصنوعی: ولی من از این میترسم ای بزرگوار که در نهایت، نتیجه کار را بد ببینم.
هوش مصنوعی: او رفت و از بند رهایی یافت، مانند شیری که درنگاه به شکار خود، طلسم را شکست.
هوش مصنوعی: اگر کسی وارد خانهام شود، از شادی او به یاد جنگ و درد و غم نمیافتم.
هوش مصنوعی: از چهره شما نورانی میشود، ای خانم! بیایید و دو روز مهمان من باشید.
هوش مصنوعی: او میخواست هر دو نفر را با حیله و فریب به دام بیاندازد و به بند کشد.
هوش مصنوعی: پس از آن، هر دو را نزد شاه بردند تا او گناه شخص را ببخشد.
هوش مصنوعی: جهانجو گفت که ای نخستین فرد، بیاید تا در هیاهویی مانند طوفان بپردازیم.
هوش مصنوعی: گنجی که در دژ عنبر قرار دارد، چه از طلا باشد و چه از مروارید و سنگهای قیمتی، ارزش زیادی دارد.
هوش مصنوعی: ما از این دژ به کلی خارج میشویم و سپس به سوی جایی که پشتیبان خواهیم داشت، میرویم.
هوش مصنوعی: به بهزاد شیرافکن گفت که مانند باد به قلعه حمله کن.
هوش مصنوعی: آنچه در دست داری را بیاور، ای دلیر! کارها به خوبی پیش میرود و انجام میشود.
هوش مصنوعی: مدتهاست که در دشتهای وسیع، یک دسته آدمهای پر سر و صدا و شاداب، دور هم گرد آمدهاند و شادی و زندگی را جشن میگیرند.
هوش مصنوعی: گروهی با تجهیزات و وسایل خود به سمت آن قلعه رفتند که متعلق به پادشاه معروفی بود.
هوش مصنوعی: وقتی دلیر از دژ بیرون آمد، حوادثی عجیب و خطرناک را مشاهده کرد که مانند اژدهایی میمانست و احساس ترس و وحشت به او دست داد.
هوش مصنوعی: سرکرده متوجه شد که این اژدها چیزی جز جادو و سحر بیارزش نیست.
هوش مصنوعی: زبانش را به نام خدا آغاز کرد و به یاد خداوند جهان افتاد.
هوش مصنوعی: فرمانده سریعاً در گنج را باز کرد و هر چیزی که در آن قلعه بود را بیرون آورد.
هوش مصنوعی: این عبارت به توصیف جواهرات و سنگهای قیمتی مختلف میپردازد. اشاره به نقره، طلا، مروارید، یاقوت زرد و همچنین عنبر و لاجورد دارد. این کلمات نشاندهنده زیبایی و ارزش این مواد گرانبها هستند و به نوعی به درخشش و جذابیت آنها اشاره میکند.
هوش مصنوعی: همه به سمت هامون کشیده شدند و بهزاد، با قامت بلند و با افتخار، از بالای آنجا به آنها نگریست.
هوش مصنوعی: فقط سنگ و آجر در قلعه باقی مانده و از آنچه که بود، هیچ چیز به جا نمانده است.
هوش مصنوعی: از آن مکان، مانند باد، به سوی خان بهزاد رفتند و خوشحال بودند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.