آن شه حسن کز غلامی اوست
بندگی را شرف بر آزادی
گنج حسنش اگر مکان طلبد
در دو عالم نماند آبادی
خون ز شریان جبرئیل آرد
مژهاش در محل فصادی
مرغ روح از هوس قفس شکند
چون رود غمزهاش به صیادی
کرده معزول چشم قتالش
ملک الموت را ز جلادی
حاصل آن کامران که رخش ثناش
می توان تاختن به صد وادی
گرم تشریف بخشیش چون ساخت
طبع من از کمال و قادی
زان به تن جامهٔ خودم ننواخت
که مبادا بمیرم از شادی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این قطعه به ستایش زیبایی و جذبهٔ معشوقهای میپردازد که به او عشق و بندگی را ارزشی والا بخشیده است. او میگوید که اگر زیباییهای این معشوق در پی مکان باشد، هیچ جایی در دنیا باقی نخواهد ماند. شاعر همچنین به اثرات عمیق و جانسوز نگاه او و جذبهاش اشاره میکند و میگوید که نگاهش باعث مرگ و زندگی میشود. در نهایت، او از شادی و شعف خود میگوید و به این نتیجه میرسد که اگر بخواهد از خوشحالی لباسی به تن کند، ممکن است از شدت شادی جانش را از دست بدهد.
هوش مصنوعی: آن شاه زیبایی که غلام اوست، باعث شده تا بندگی ارزش و مقام بیشتری نسبت به آزادی پیدا کند.
هوش مصنوعی: اگر گنج زیباییاش در جایی قرار بگیرد، در هیچیک از این دو جهان آبادانی باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: چشم جبرئیل (فرشتهای که به پیامها میپردازد) از شوق و زیبایی او اشک میریزد و آن اشک در جایی ریخته میشود که رنگ و بوی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: روح آزاد مانند پرندهای است که از آرزوی اسارت در قفس میگسلد، زیرا زیبایی و جذبهٔ چشمانش او را به سوی شکارچی (صیاد) میکشاند.
هوش مصنوعی: چشمان قتال او (چشمان زیبا و دلربا) باعث شده که ملک الموت (فرشته مرگ) از کارش باز بماند و نتواند به مردم آسیب برساند.
هوش مصنوعی: چهرهٔ زیبا و دلربای او آنقدر ستوده است که میتوان به خاطرش به صد راه و وادی مختلف رفت و آمد کرد.
هوش مصنوعی: اگر او (محبوب) به من توجه کند و بخششی به من عطا کند، طبع من از کمال و فقر پر میشود و به شکوفایی میرسد.
هوش مصنوعی: از سر شوق و شادی، لباس خود را به تن نکردم، زیرا میترسیدم از شدت خوشحالی جانم را از دست بدهم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زان گشاید فقع که بگشادی
زان نمایذ ترا که بنمادی
ای جهانی ز تو به آزادی
بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا
از دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادند
[...]
ای سرشته به سیرت رادی
داد رادی به واجبی دادی
تازه در خسروی به حل و به عقد
صد طریق ستوده بنهادی
رنجها را برسم در بستی
[...]
چون در لطف و جود بگشادی
رهنمایی به ما فرستادی
از دل راد او رود رادی
زان دل راد دارم آزادی
زردی از رخ ز دودش آن دل راد
ای دل راد ، داد او دادی
درد دارد ز زار دل زارش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.