گنجور

 
محتشم کاشانی

آن که بزم غیر را روشن چو گلشن کرده است

می‌تواند کرد با او آن چه با من کرده است

عنقریب از گریه نابینا چو دیگر چشمهاست

دیده‌ای کان سست عهد امروز روشن کرده است

کرده در چشم رقیب بوم سیرت آشیان

شاهباز من عجب جائی نشیمن کرده است

یک جهت تا دیده‌ام با غیر آن بی‌درد را

غیرتم از صد جهت راضی به مردن کرده است

مردهٔ ما راهنوز از اختلاط اوست عار

کان مسیحا دم ز وصلش روح در تن کرده است

وه که شد آلوده دامان آن که در تمکین حسن

خنده بر مستوری صد پاکدامن کرده است

محتشم رخش ترقی بین که آن رعنا سوار

آهوی شیرافکنش را روبه افکن کرده است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سیدای نسفی

تیغ بر کف سرتراشم قصد کشتن کرده است

عاشقان را فوطه زاری به گردن کرده است

قسمتش هرگز نمی گردد سر مویی زیاد

گر چه در دوکان خود از موی خرمن کرده است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه