گنجور

 
محتشم کاشانی

گر شود ریش درون رخنه گر بیرونم

بنمایم به تو کز داغ نهانت چونم

هرچه دارم من مهجور ز عشقت بادا

روزی غیر به غیر از غم روز افزونم

وصلت ار خاصهٔ عاشق نبود روز جزا

لیلی از شوق زند نعره که من مجنونم

خونم آمیخته با مهر غیوری که اگر

بیند این واقعه در خواب بریزد خونم

دی به دشنام گذشت از من و امروز به خشم

از بدآموزی امروز بسی ممنونم

نامه‌ای خواند و درید آن مه پرکار که رفت

دل به صد جا ز نهان ماندن آن مضمونم

محتشم در سخن این خسرویم بس که شده

خلعت آن قد موزون سخن موزونم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آشفتهٔ شیرازی

منکه در دشت جنون پیشرو مجنونم

شاید ار لیلی ایام شود مفتونم

یار لب بر لب من دارد و مست از می غیر

خون بدل جان بلب از آن دو لب میگونم

غرقه بحر خودی شد تن من نوح کجاست

[...]

وفایی مهابادی

بی تو ای دوست ندانی که چه گویم چونم

به جمال تو که چون سوخت در و بیرونم

جلوه ای کن به من و شمع وجودم بردار

وعده ی وصل من آن است بریزی خونم

جانم آزاد کن از واهمه ی وصل و فراق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه