گنجور

 
محتشم کاشانی

کو اجل تا من نقاب تن ز جان خود کشم

بی‌حجاب این تحفه پیش دلستان خود کشم

بار دیگر خاک‌پایش گر به دست افتد مرا

توتیا سازم به چشم خون‌فشان خود کشم

می‌دهم خط غلامی نو خطان شهر را

تا به تقریب این سخن از دلستان خود کشم

راز خود گفتم چو بلبل خوار کرد آن گل مرا

آه تا کی خواری از دست زبان خود کشم

از اجل خواهم امانی محتشم کاین نظم را

تحفه سازم پیش یار نکته‌دان خود کشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشم

از دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم

جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوز

کز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم

میهمان شد ماه من دردا که جز جان تحفه ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه