گنجور

 
محتشم کاشانی

مژده ای صبر که شد هجرت هجران نزدیک

یوسف مصر وفا گشت به کنعان نزدیک

غم غمین از خبر فرقت دوری شد و گشت

دوری فرقت و محرومی حرمان نزدیک

گشت سررشته بُعد من از آن در کوتاه

شد ره مور به درگاه سلیمان نزدیک

کرد عیسی ز فلک مرحله چند نزول

درد این خاک نشین گشت به درمان نزدیک

بوی خیر آید ازین وضع که یک مرتبه شد

کوی درویش به نزهت گه سلطان نزدیک

قرب آن سرو سمن پیرهن از شوق مرا

چاک پیراهن جان ساخت به جانان نزدیک

محتشم گرچه نشد قطع ره هجر تمام

حالیا راه طلب گشت به جانان نزدیک

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
طبیب اصفهانی

نگشاید دلم از وصل به هجران نزدیک

چه فروغی دهدم شمع به پایان نزدیک

مکن از گریه مرا منع که واپس نرود

اشگ گرمی که رسیدست به مژگان نزدیک

گریه امشب همه شب گرد دلم می‌گردد

[...]

یغمای جندقی

شده وقت سفر از منزل جانان نزدیک

چه گشاید دگر از وصل به هجران نزدیک

دو سه روزی مده ای خاک به بادم که شده است

نی سواری دو سه را نوبت جولان نزدیک

بر ره انداخته چشمی که ندارد یعقوب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه