گنجور

 
محتشم کاشانی

به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آید

به استقبال خیل او تزلزل در زمین آید

به سرعت شخص طاقت پا بگرداند ز پشت زین

دمی کان سرو آزاد زمین بر روی زین آید

چو او بر خانه زین جان کند بهر تماشایش

فغان و ناله از دلها و از چرخ برین آید

زمین پر گردد از نقش جبین ماه رخساران

در آن فرخ زمان کان آفتاب مه جبین آید

به حکم دل ز لعل یار داد خویش بستانم

مرا روزی که ملک وصل در زیر نگین آید

ختائی ترک آمد محتشم این که در جنبش

به یک دنباله از آهوی مشگینش به چین آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

چو ترکش بسته از راه آن سوار نازنین آید

مرا تیر بلا بر سینه اندوهگین آید

بلا گویند می آید ز بالا راست است آری

بلای جان من اینک ازان بالای زین آید

گهی کاید چنین خندان و خوش خلقی شود کشته

[...]

محتشم کاشانی

به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آید

ز شوق آن قد و رفتار جنبش در زمین آید

چو آید بعد ایامی برون خلقی فتد در خون

اگر ماهی سهیل‌آسا برون آید چنین آید

به صیت حسن اول دل برد آنگه نماید رو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه