گنجور

 
محتشم کاشانی

دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمی‌گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی‌گنجد

چو گرد آید جهانی غم به دل گنجد سریست این

که در جائی به این تنگی متاع کم نمی‌گنجد

طبیبا چون شکاف سینه پر گشت از خدنگ او

مکش زحمت که در زخمی چنین مرهم نمی‌گنجد

سپرد امشب ز اسرار خود آن شاه پریرویان

به من حرفی که در ظرف بنی‌آدم نمی‌گنجد

تو ای غیر این زمان چون در میان ما و یار ما

به این نامحرمی گنجی که محرم هم نمی‌گنجد

مکن بر محتشم عرض متاعی جز جمال خود

که در چشم گدایان تو ملک جم نمی‌گنجد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
افسر کرمانی

غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی‌گنجد

دلی دارم به غم توأم که در آدم نمی‌گنجد

ز مرهم‌ها، جراحت‌ها، پذیرند التیام آخر

مرا جان‌سوز زخمی، کاندر او مرهم نمی‌گنجد

الهی ای غم دلبر، فزون گردی به دل گرچه،

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه