حکایت شمارهٔ ۵۰
خواجه ابومنصور و رقانی کی وزیر سلطان طغرل بود بیمار شد،چون کارش تنگ درآمد شیخ را و استاد امام ابوالقسم قشیری را بخواند و گفت من شما را دوست داشتهام به شما یک حاجت دارم،چون من در پرده شوم شما هر دو بزرگ بسر خاک من چندان مقام کنید که من از عهدۀ سؤال بیرون آیم بقوت شما. هر دو از وی قبول کردند. چون برحمت خدای تعالی پیوست، شیخ ما با استاد امام در پیش آن کار ایستادند. چون به گورستان رسیدند هنوز خاک فرو نبرده بودند، استاد امام شیخ را گفت کی هنوز خاک فرونکندهاند، تو مقام کن تا من مردمان را بازگردانم. خاک تمام شد و خواجه بومنصور را دفن کردند شیخ برخاست و گفت تمام شد و برفت. چون باستاد امام رسید استاد امام گفت پس آن وصیت که کرده بود شیخ چه فرمود؟ شیخ گفت رسولان آمدند و سؤال کردند آن یکی فرا آن دیگر گفت نمیبینی که کیست بر سر خاک؟ این بگفتند و برفتند. چون ایشان برفتند ما نیز برفتیم.
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: خواجه ابومنصور، وزیر سلطان طغرل، بیمار شد و از شیخ و استاد امام ابوالقسم قشیری خواست تا بعد از مرگش بر سر خاک او مقام کنند تا از سؤال در امان باشد. آنها این خواسته را پذیرفتند. پس از وفات خواجه، شیخ و استاد امام در گورستان حاضر شدند و زمانی که هنوز خاک بر روی او نریخته بودند، استاد امام به شیخ گفت تا مقام کند و مردمی را که آمده بودند، بازگرداند. پس از دفن خواجه، شیخ از آنجا رفت و استاد امام از او پرسید که روحانیان چه گفتند. شیخ پاسخ داد که رسولان آمدند و از او سؤال کردند، ولی وقتی از او خواسته بود به سر خاکش بیایند، دیگر برنگشتند.
هوش مصنوعی: خواجه ابومنصور و رقانی، که وزیر سلطان طغرل بود، بیمار شد. وقتی کارش سخت شد، او شیخ و استاد امام ابوالقسم قشیری را فراخواند و به آنها گفت که من شما را دوست داشتم و یک درخواست از شما دارم. وقتی من در پرده باشم، شما هر دو بر سر گور من به اندازهای مقام کنید که من از پرسشهایی که ممکن است مطرح شود، رهایی یابم. هر دو نفر این درخواست را پذیرفتند. وقتی او به رحمت خدا پیوست، شیخ و استاد امام در آنجا ایستادند. وقتی به گورستان رسیدند، هنوز خاک را نیاورده بودند. استاد امام به شیخ گفت که تو در اینجا بایست تا من مردم را پس بزنم. پس از اینکه خاک را روی او ریختند و او را دفن کردند، شیخ برخاست و گفت که کار تمام شد و رفت. وقتی به استاد امام رسید، استاد از او پرسید که آن وصیت شیخ چه شد. شیخ پاسخ داد که رسولان آمدند و پرسیدند که آیا نمیبینید چه کسی بر سر خاک است؟ این را گفتند و رفتند. پس از آن، ما نیز رفتیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.