گنجور

شمارهٔ ۷۱ - در حق یار مسافر گوید

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب
 

یارم به سفر شد ای مسلمانان

دل همره او و همره دل جان

ای رفته و برده جان و دل باز آی

از بهر خدای تا کی این هجران

با وصل رهی یکی زمان بنشین

وین آتش هجر خویش را بنشان

دانم که ز حال گشته باشی تو

مشک و گل تو شده به دگرسان

مشک تو ز گرد عنبر اشهب

وز مهر گل تو لاله نعمان

هر حال که باشدت به راه اندر

زنهار به سوی بنده بنویس آن

تا گرت به راه رود پیش آید

خشکش کنم از تف دل سوزان

ور خشکی دشت سارت آید پیش

از دیده خود فرستمت باران

نه نه نفرستمت که ترسم من

کاین صاعقه گردد آن شود طوفان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر