گنجور

شمارهٔ ۷۰ - شکوه از کجروی زمانه

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

چون منی را فلک بیازارد

خردش بی خرد نینگارد

هر زمانی چو ریگ تشنه ترم

گر چه بر من چو ابر غم بارد

چون بیفسایدم چو مار غمی

بر دل من چو مار بگمارد

تا تنم خاک محنتی نشود

به دگر محنتیش بسپارد

اندر آن تنگیم که وحشت او

جان و دل را همی بیفشارد

راضیم گر چه هول دیدارش

دیده من به خار می خارد

کز نهیبش همی قضا و بلا

بر در او گذشت کم یارد

سقف این سمج من سیاه شبی است

که دو دیده به دوده انبارد

روز هر کس که روزنش بیند

اختری سخت خرد پندارد

گر دو قطره به هم بود باران

جز یکی را به زیر نگذارد

چشم ازو نگسلم که در تنگی

به دلم نیک نسبتی دارد

شعر گویم همی و انده دل

خاطرم جز به شعر نگسارد

این جهان را به نظم شاخ زند

هر چه در باغ طبع من کارد

از فلک تنگدل مشو مسعود

گر فراوان تو را بیازارد

بد میندیش سر چو سرو برآر

گر جهان بر سرت فرود آرد

حق نخفته ست بنگری روزی

که حق تو تمام بگزارد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.