گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

بر تو سید حسن دلم سوزد

که چو تو هیچ غمگسار نداشت

تن من زار بر تو می نالد

که تنم هیچ چون تو یار نداشت

زان تو را خاک در کنار گرفت

که چو تو شاه در کنار نداشت

زان اجل اختیار جان تو کرد

که به از جانت اختیار نداشت

زان بکشتت قضا که بر سر تو

دست جد تو ذوالفقار نداشت

هم به مرگی فگار باد تنی

که دلش مرگ تو فگار نداشت

ای غریبی کجا مصیبت تو

هیچ دانا غریب وار نداشت

ای عزیزی که در همه احوال

جان من دوستیت خوار نداشت

تیغ مردانگیت زنگ نزد

گل آزادگیت خار نداشت

آب مهر تو را خلاب نبود

آتش خشم تو شرار نداشت

هیچ میدان فضل و مرکب عقل

در کفایت چو تو سوار نداشت

من شناسم که چرخ خاک نگار

چون سخن های تو نگار نداشت

به خطا خاطرت کژی نگرفت

از جفا طبع تو غبار نداشت

نگرفت عیار اثیر فلک

که مگر بوته عیار نداشت

سی نشد سال عمر تو ویحک

سال زاد تو را شمار نداشت

این قدر داد چون تویی را عمر

شرم بادش که شرم و عار نداشت

باره عمر تو بجست ایراک

چون که در تک شد او قرار نداشت

چون بناگوش تو عذار ندید

کو ز مشک سیه عذار نداشت

بدنیارست کرد با تو فلک

تا مرا اندرین حصار نداشت

تن من چون جدا شد از بر تو

عاجز آمد که دستیار نداشت

دلم از مرگت اعتبار گرفت

که ازین محنت اعتبار نداشت

هیچ روزی به شب نشد که مرا

نامه تو در انتظار نداشت

گوشم اول که این خبر بشنود

به روانت که استوار نداشت

زار مسعود از آن همی گرید

که به حق ماتم تو زار نداشت

ماتم روزگار داشته ام

که دگر چون تو روزگار نداشت

باره دولتت ز زین برمید

بختی بخت تو مهار نداشت

همچنین است عادت گردون

هر چه من گفتمش به کار نداشت

دل بدان خوش کنم که هیچ کسی

در جهان عمر پایدار نداشت